اومدم روستا و حقیقتا دلم برای اینهمه زندگی و زیبایی تنگ شده بود...

کلیک. کاش میشد این هوا رو هم پست کرد!

کلیک :(

گاهی که به زندگیم نگاه میکنم، می‌بینم که یکسری از ادمها واقعا بدون هیچ چشمداشتی، همیشه برای من و زندگیم برکت و مهربانی به ارمغان آوردن. درحالیکه هرچی فکر میکنم، من هیچ کار خاصی براشون انجام ندادم و سود و منفعتی براشون نداشتم و سال تا سال نمیبینمشون و سالی به دوازده ماه ازشون بی خبرم!

<<محبت>> چیز دور و عجیبی نیست واقعا... خدایا شکرت

کلیک

امروز دختر نوجوان و خوش قلبی که عصر روزهای زوج همو میبینیم، باوجود محدودیتی که در حرکت دست و پاهاش داره، برای افطارم فرنی زعفرانی درست کرد و اینقدر خوب و خوشمزه و خوش عطر و یکدست بود که چشمام از شوق برق میزد و هنوز باورم نمیشه تنهایی درستش کرده باشه!

الحمدلله

امروز مشغول کارا بودم و گوشی هم روی میز کنار دستم بود و بهش توجه نداشتم تا معاونمون برای کاری اومد و گویا همزمان گوشیم زنگ خورد
صحبت می کردیم و منتظر بود که جواب گوشیم رو بدم، درحالیکه واقعا متوجه تماسم نبودم و وسط حرفهاش گفت گوشیتون روی سایلتنه؟
متوجه منظورش نشدم و یادمم‌نمیومد که گوشیم چیه :)) با تاخیر گفتم آره! نمیدونم! آره بیصداست
گفت خانوم! صفحه گوشیتون روشن شده، یکی ده دقیقه ست داره زنگ میزنه
گوشی رو نگاه کردم و درحالیکه دیدم درست میگه، باناراحتی ادامه داد: اصلا به گوشیتون که زنگ میخوره توجه نمیکنید؟ هیچوقت توجه نمیکنید نه؟ جواب بدید!
کلی کار داشتیم و کلی مراجع؛ سریع و بی توجه گفتم ولش کنید، اگه کار واجب داشته باشن دوباره زنگ میزنن؛ الان کلی کار داریم؛ نهایتا بعدا جواب میدم!
عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و بی هیچ حرف اضافه ای ول کرد و رفت!!!

کلیک شنیدنی

نمیدونم فقط برای من اینجوریه یا نه، اما واقعا بیشتر اهنگ هایی که از محسن چاووشی شنیدم، بنظرم واقعا جانگدازن!

سوختم از دست غم پا تا به سر در راه عشق
چند گویم آنچنان یا این چنینم کرده است...

خواهرم یه عکس دسته جمعی رو نشونم داد و گفت این عکسو کی گرفته؟
گفتم سجاد
گفت اومده بود مگه؟
گفتم آره
گفت تو که روسری نداری! (چطور سجاد اونجا بود و تو روسری نذاشتی؟)
گفتم اون موقع هنوز روسری نمیذاشتم!
و این اولین باری بود که حس کردم خواهرم حجاب من رو به رسمیت شناخته... بالاخره... بعد از نمیدونم چند سال...

شُکر.

فرخی یزدی

روزی که شرار بغض و کین شعله ور است
وز آتش فتنه خشک و تر در خطر است
افسوس من این است که در آن هنگام
بیچاره تر آن بود که بیچاره تر است...

امروز خانم فرمانده برای بار نمیدونم چندم! باحرفهاش دلم رو شکست؛ درحالیکه اطمینان دارم بیشتر اوقات فکر نمیکنه و حرف میزنه. شاید فکر کنید نسبت بهش الکی خوشبین و بیهوده امیدوارم ولی... نمیدونم؛ شاید حق با شما باشه.

ازاینکه شکستن دلم دست خودم نیست و کنترلی روش ندارم، متاسفم.

خدایا تو رو باوجود همه ی مصلحت هایی که دوستشون ندارم اما خواسته ی تو برای من بودند، دوستت دارم. الحمدلله...

کلیک

چند روزه که دوباره احساس خوشبختی میکنم! درحالیکه واقعا انگار این حس خوب رو یادم رفته بود...

الحمدلله.

افطار رو با همکارا بودم و واقعا اگر عقل حکم نمیکرد، امروز برای مراسم نمیرفتم. یه شوخی هایی میکنن و یه تیکه هایی میندازن و یه حرفهایی میزنن که بینشون واقعا اونقدری که میخوام راحت نیستم و حیف اون وقت و انرژی که اونجا بره...

دیگه چیزی نمیگم که غیبتشون نشه و هرچی بگمم متاسفانه تف سر بالاست واقعا

کلیک شنیدنی

برخی نواها واقعا دلنشینن...

حافظ

جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است
ز اهلِ معرفت این مختصر دریغ مدار...

گاهی اوقات دیدن عکس یه بچه ی مظلوم توی عکس ها و فیلم های خبرهای روز، اعصابم رو به هم میریزه و... کاش انسان عاقل تر و پخته تر و آگاه تر و صبورتری بودم.

خیر سرم روزه ام هستم :)) ولی آستانه ی تحملم جوری پایین اومده که تنها چیزی که برای خودم میخوام اینه که اخلاق خوبم از فنا برگرده لطفا! :)))

ما برای کارسازی وام تمامی نفرات پشت نوبتمون (طی این دوسال)، حداقل به ۷میلیارد اعتبار نیاز داریم (درحالیکه سقف وام رو ده تومن در نظر بگیریم). اما فقط باید توی امداد کار کرده باشید که بدونید ۱۵۰میلیون تومن، در عین کم بودن، چقدر سخت تامین میشه و چقدر اهمیت داره...

نیم ساعت پیش خانم دکتر پیام داد که چه خبر؟ واقعا فکر کردم میخواست در مورد وام‌ها بدونه، ولی نهایتا نوشت از اون چه خبر؟؟؟

یهو یاد اقای حقوقی افتادم و گفتم آهااا اون! :)) خب واقعیت اینه که امروز ۴نفر تماس گرفتن که متوجه تماسشون نشدم و جواب ندادم. هیچکدوم هم پیام ندادن که من فلانی ام و لطفا باهام تماس بگیرید، یا کی موقعیتش رو دارید که باهاتون تماس بگیرم.‌ در نتیجه بنظرم <<نه>> اومده و منتفیه. به خانم دکتر هم همینو گفتم و خواستم اگه یکدرصد معاون ازش پرسید هم بهشون همینو بگه و دیگه هرحرفی هم در اینباره اضافیه.

انسان بداخلاقی شدم و بیشترش زیر سر کم خوابی و پر کاریه :(

به مامانم میگفتم که من واقعا الان توی این زندگی (مجردی) خیلی راحتم و حتی امروز یادم اومد که چقدر احساس خوشبختی میکنم!
شماها خیلی خوبید، دیگه یه جورایی باهم کنار اومدیم، آزادی و استقلال کافی رو برای زندگی کردن دارم، میتونم واسه خودم تصمیم بگیرم، هرچی بخوام میخرم، هرجوری دلم بخواد پولامو خرج میکنم، هرکاری که صلاح بدونم رو انجام میدم، برای رسیدن به کارایی که از دستم برمیاد واسه خودم زود میرم و دیر میام و تهش همه چی با یه <<عزیزانم ببخشید>> گفتن حل و فصل میشه. نگران خونه و خرید و حساب و کتاب یه زندگی نوپا نیستم... همه چی دارم! حداقل هرچی که لازم دارم الان هست!
مامانم گفت خب همینا رو بهش بگو! اونم بهت میگه باشه همون خونه ی پدرت (مجرد) بمون و تهش برمیگردی خونه!
و درحالیکه تازه واسمون چایی هم ریخته بودم ادامه دادم: واسه خودم نشستم و دارم چایی و خرما و ارده م رو میخورم دیگه. جام راحته! خیلی خوبه همه چی! واقعا راضی ام و...
ورای اینکه حس کردم مامانم گیج شده بود و انگار نمیدونست باید چی بگه، پیش خودم حس کردم خیلی غمگینم :(
نمیدونم چرا اینقدر غمگینم، ولی بیشتر از اینکه دنبال علت این حس باشم، برام سواله که اصلا چرا آدما ازدواج میکنن؟ ازدواج کردن خیلی سخته و مسئولیت سنگینیه واقعا. شاید من هنوز اونقدر بزرگ نشدم :(

اگر فکر میکنید من توی اداره آدم خوبی تلقی میشم، شاید بشه گفت همینطوره، اما متاسفانه بیشتر از این خوب، آدم رو مخی حساب میشم و مثلا امروز، یسری از همکارای وفادار به هرررر قاعده و قانون رایجی، داشتن بهم میگفتن این حرفا چیه! واسه خودت آروم آروم خیلی حرفا میزنیا! اینجوری کار نمیکننا خانم!
منم طمانینه میگفتم آروم آروم چیه! اینجوری کار نمیکنن یعنی چی! مردم گرفتارند! زندگیا سخت شده! باید از حق مردم دفاع کنیم یا نه؟ اینا که نمیتونن صداشونو به گوش تهران برسونن، ما باید صداشون باشیم!
خلاصه با حرفهام مستقیما مخالفت نکردن؛ ولی ظاهرا موافق هم نبودن و درحالیکه با نگاه عاقل اندر سفیه ای نگاهم میکردن، به این اشاره کردم که اگه آمار خودکفاها همینجوری پیش بره و به من اجبار کنید که مددجوی خودکفا نشده م رو خروج بدم، به خدا قسم استعفا میدم. دیگه طاقت این یکیو ندارم واقعا :))

امروز دوباره داشتم بین همکارا به این اشاره میکردم که مگه مجبوریم خودکفا اعلام کنیم وقتی خودکفا نداریم؟ ما نباید خودکفا اعلام کنیم تا تهران متوجه بشه کسی با ۱۵۰میلیون تومن به خودکفایی نمیرسه. وجدانا کی میتونه توی این وضع با ۱۵۰میلیون تومن مغازه بزنه و به خودکفایی برسه؟ اصلا در مغزم نمیگنجه!

طرف تا میاد روی پاهای خودش وایسته، با خروج دادنش از حمایت، میزنیم پاهاشو قلم میکنیم و اگه یروز مردم این اداره رو روی سرمون خراب کنن، من درکشون میکنم...

امروز سر خودکفاها، بازم باید آمار رو به حد نصاب می‌رسوندن و از شانس من، من بازم با اعلام خودکفایی پرونده ی خودم موافق نبودم. شکرِ خدا مهندس اشتغالمون هم به خروج دادن من امیدی نداشت و خودش گفت شما نمیخواد خروج بدید :)) اما یه فرم بهم داد از مددجوهای خانم بااعتمادبنفس که طبیعتا من نمیشناختم و بهش زنگ زدم که آقای اشتغال گفته اینو برای خودکفایی بررسی کنید.
خانم بااعتمادبنفس هم کاملا عاقلانه! گفت یعنی خروج بدم دیگه؟
گفتم اگر می‌شناسید و تایید میکنید که خودکفاست آره.
گفت ول کن صاد! اونا الان منتظرن من اینو خروج بدم!!!
گفتم من برای خودم رو خودکفا اعلام نکردم چون شرایطش رو نداشت
گفت الان خروج میدم و خبرت میکنم
و ده دقیقه بعد زنگ زد که پرونده‌ رو بستم.
درحالیکه فرمش روی میز و جلوی دستم بود و باید جای مددکارش امضا میکردم، نفس عمیقی کشیدم و به آقای خوش کار گفتم آقای خوش کار عزیز! لطفا شما اینو به جای مددکارش امضا میکنید؟ مددکارش خانم بااعتمادبنفسه
گفت خودت چرا امضا نمیکنی؟
گفتم چون مسئولیتش سنگینه، پسفردا نمیتونم جوابگو باشم
گفت آره میان دعوا که چرا پرونده رو بستید و کی بسته، بعد میبینن که ما امضا کردیم؟
گفتم نه بابا به اینش اصلا فکر نکرده بودم، اینو که بندگان خدا کااااملا حق دارن و صداشون به جایی نمیرسه؛ من به فکر اینم که اگه الان اینو امضا کنم، پسفردا باید اون دنیا جواب خدا رو چی بدم! واقعا نمیتونم جوابگو باشم
خندید و گفت وقتی شما نمیتونید جوابگو باشید، میخواهید منو گرفتار کنید؟
:))) نهایتا هیچکدوم امضا نکردیم و خدا میدونه که من تا همینجاشم یه دوره میرم جهنم!

هی روزگار...

میگن هيچ وقت نگران رفتن آدمها نباشید، اگر خدا بخواد کسی رو ببره، ان شاءالله یه بهترش رو براتون به جاش میاره... ولی در عالم همکاری، وقتی به رفتن معاونمون از این اداره فکر میکنم، واقعا کار کردن برام سخت تر میشه. خیلی سخته که بخوای فقط به پرونده ها و مراجعات خودت اهمیت بدی و ببینی مردم از آنچه که متعلق به اونهاست محروم موندن و هيچ کاری نکنی. معاون ما واقعا طی این یکی دوسال سر ورود توی کار همکارا برای پیش رفتن کار مردم با من همراهی و همکاری کرد و این واقعا برام تسلی بخش بود. همیشه... کلیک

پریشب خانم فرمانده زنگ زد و گفت صدیق! یه امانتی برات میذارم پیش معاون، فردا رفتی اداره ازش بگیر
گفتم چشم. ولی حقیقتش یادم رفت و یهو وسط روز مشغول کارا بودم و امضا میخواستم که رفتم اتاق معاونمون و داشتم توضیح میدادم که دیدم معاونمون نیم خیز پاشد و یه پلاستیک از جیبش در آورد و وسط حرفهام گفت اینو خانم فرمانده برای شما داد!
گفتم آهااا گفت بهم ولی یادم رفته بود، ممنونم.
خندید و چون از حسادت و حساسیت خانم فرمانده نسبت به من خبر داره، به شوخی گفت بهش بگم یادت رفته بود؟
خندیدم و گرفتمش و گذاشتم روی میز و به کارا برگشتیم و آخرشم خداحافظی کردم و برای ادامه ی کارا رفتم پیش خانم دکتر که یهو دیدم آقای معاون اومده دنبالم و یه چیزی دستشه و داره میگه امانتیتونو روی میز من جا گذاشتید
گرفتمش و درحالیکه انتظارش رو نداشتم، گفتم: وای یادم رفت :))) ذهنم درگیره!
خندید و دوباره به شوخی گفت به خانم فرمانده میگم که برای هدیه ش ارزش قائل نشدید :)))

حالا هدیه ی خانم فرمانده چی بود؟ همون گیفت عروسی خواهرزاده ش که یه شمع سفید رنگ قشنگه :)) خوشبخت و عاقبت به خیر باشند ان شاءالله :)

کلیک. میخوام به نیت رشد و شفای همه ی همکارام روشنش کنم! :))))

یکی از همکارام از آبان ماه، یه سنددرمانی بالای پنج میلیون داشت که جهت بررسی باید به اداره کل نامه بزنیم و براشون بفرستیمش. طبیعتا باید کاراشو پی گیری میکرد. اسفند ماهه و چیزی تا پایان سال نمونده، درحالیکه سال آینده، نهایتا فاکتور دوماه آخرسال رو بپذیرن و... من واقعا منتظر موندم که خودش پی گیری کنه. اما نهایتا دیروز، بین کارای خودم، اون سند رو هم ارسال کردم و چرا اینا رو میگم؟ برای اینکه این ماه بارها از خودم پرسیدم من تله ی ایثار ندارم؟ و بارها دنبال دلایلی بودم که ثابت کنه کسی کارهایی رو که به من ربطی نداره و انجام دادم، اگر انجام نمیدادم، انجام میداد. (یکی از نشونه های تله ی ایثار اینه که طرف فکر میکنه اگه این کارو انجام نده، هیچکس دیگه ام انجامش نمیده.) ولی واقعا بسیاری از اسناد کارسازی نمیشن و اگه ولشون کنم، منقضی میشه و دیگه نمیشه کاریش کرد...

چرا نظارت و بازرسی به این چیزا گیر نمیده؟ به من واقعا گیر میدن و وقتی فراتر از شرح وظایفم عمل میکنم، میگن این کار به شما مربوطه؟ ولی حتی یکبار به همکارا نگفتن چرا کاری که بهتون مربوطه رو انجام نمیدین؟

خودم رو که میبینم، دلم برای خودم میسوزه واقعا.....

من عاشق اون نوحه ی معروفی ام که میگه اباصالح التماس دعا هرکجا رفتی یاد ما هم باش... اما زندگی خانوادگی چیز عجیبیه؛ تو از یه صوتی واقعا لذت میبری و ازش انرژی مثبت میگیری و دوست داری اون صدا روزی یکبارم که شده توی خونه ت پخش بشه، ولی چون میدونی که خانواده ت دوستش ندارن، منتظر میمونی که وقتی تنها هستی، گوشش بدی!

حال ندارم ادامه ی صحبت هام رو بنویسم :|

میگن بین بی‌احساسی و خشونت رابطه وجود داره؛ بی احساس زندگی کردن، خشونت میاره و خشونت که مسبب ویرانگریه، بی حسی پدید میاره تا خلاهایی رو که بخاطر عدم وابستگی و رابطه ست رو پر کنه. و وقتی احساس رو به کاهش و بی‌احساسی رو به افزایشه و آدم نمیتونه خوده اصیل و واقعیش باشه و روی دیگران تاثیر بذاره، خشونت برای ارتباط شعله‌ور می‌شه...
خشونت ساده ترین راهه‌ و بی حسی سخت ترین اتفاق (یا انتخاب)...

شاید اگر حجم کارا و فشار روانیم کمتر بود، هرگز این حرف رو نمیزدم! ولی واقعیت اینه که امروز داشتم به این فکر میکردم که شاید کمی دلم میخواد کار نکنم. حتی گفتنش هم برام سخته ولی..‌. شاید اونایی که خانه دارند، آدمهای خوشحال تری هم هستند....

معاون یا اصلاحا مدیردفتر مدیرکل، پسرخاله ی یکی از مددجوهاست که قبلا از مراجعین جوان ما بوده که مثل من و شما داشته زندگیشو میکرده و برای بهبود وضعیتش، میخواسته وام بگیره؛ لیکن این وسط سکته میکنه و باتوجه به هزینه های وحشتناک درمانی، از جاییکه پارتی هم داشته، الان از مددجوهای ماست. دست بر قضا، این آقا که قبلا پی گیر وامش بود، از من خوشش میاد و شاید یکسال پیش، گیر داده بود که باخانواده بیاد برای خواستگاری :| یعنی هنوزم که بهش فکر میکنم، کرک و پرم میریزه! چه مصیبتی کشیدم تا متوجه بشه من اصلا قصد ازدواج ندارم و بدترین قسمت ماجرا اینجا بود که بعد از اینکه بهش جواب منفی دادم، از همکارام (خانم بااعتمادبنفس و خانم خوش قلب) خواستم برای وامش پی گیر باشن و هرقدر تماس گرفتن، پی گیری نکرد و حتی جواب تلفن رو نداد و دیگه پاشو توی امداد نذاشت؛ تا چند وقت پیش که یه خانمی اومد و گفت برای برادر من پرونده دارویی تشکیل شده. دقیقا هم اومد و گفت خانم صاد؟ گفتم بله، منم! گفت برادرم میخواد اینجا مددجو بشه، براش کمیسیون پزشکی تشکیل شده.

باتوجه به اینکه توی اداره ی ما خیلی نادره کسی پرونده دارویی تشکیل بده و معمولا خودم این کارو میکنم، با تعجب پرسیدم یعنی براتون فرم پر شده؟ گفت آره. گفتم نمیدونم چرا یادم نمیاد براتون فرم پر کرده باشم، اسمشون چیه؟‌ خب فرم رو لطف کنید. گفت تایید شده. گفتم یعنی پرونده رو فرستادن استان؟ گفت آره. گفتم کی براتون پرونده تشکیل داده؟ گفت خوده استان پی گیر بودند. نگاه کردم و دیدم پرونده توی دستشه :||| اصلا کمیسیون پزشکی پرونده رو نمیده دست کسی! بصورت الکترونیکی برای ما میفرستن جهت ثبت. بااینحال، پرونده رو گرفتم و پرسیدم مددکارتون کیه؟ گفت نمیدونم. گفتم کارت ملی رو لطف کنید و وقتی کارت ملی برادرش رو داد، واقعا شوکه شدم.‌

پرسیدم بیماریشون چیه؟ گفت بخاطر ناراحتی قلبی، سکته مغزی کرده و زمینگیر شده. و همینطور که داشتم برای ثبت پرونده، مددکارش رو سرچ میکردم، عکس برادرش رو توی گوشیش پیدا کرد و نشونم داد! به شدت ضعیف و لاغر شده بود و... اصلا اون آدمی نبود که قبلا دیده بودم

اشک توی چشم های خواهرش جمع شد و... منم واقعا متاثر و متاسف شدم... در همین حال، توی سامانه نگاه کردم و دیدم مددکارش آقای پیشکسوته و آقای پیشکسوت هم که کار انجام نمیدن. گفتم مددکارت آقای پیشکسوت هستن ولی استثناعا ثبت بیماریتون رو من انجام میدم. تشکر کرد و ۳تا فاکتور ۸میلیونی داشت و با اشاره بهشون گفت اینها...

گفتم عزیزم، من ثبت بیماری رو انجام دادم ولی اسناد رو تحویل نمیگیرم. مخصوصا سندهای بالای ۵میلیون رو باید جهت بررسی برای اداره کل ارسال کنیم. مسئولیتش سنگینه. لطفا بدید به مددکارشون

و یک لحظه توی چشماش نگاه کردم و غم سنگینی رو دیدم. و در تمام مدت اطمینان داشتم که اگر اسناد رو بده به آقای پیشکسوت، هیچوقت ثبتشون نمیکنه. سه تا فاکتور ۸میلیونی بود، فکر کردم چقدر از نظر اقتصادی تحت فشارن و فکر کردم من واقعا این آخر سالی درحال زایمانم و درسته که اینهمه پول ندارم که دستی به کسی بدم، اما مثلا میتونم برای اینا، این اسناد پزشکی رو ثبت کنم و نامه بزنم و بفرستم استان تا توی انتظار پرداخت قرار بگیره و... نهایتا بهش گفتم اسناد رو بدید به من🤦🏻‍♀️ و کارش رو انجام دادم. از حق نگذرم هم، خیلی تشکر کرد و‌.‌.. میدونست که در قبالش وظیفه ای ندارم.

چند روز بعد آقای پیشکسوت گفت: خانم صاد! دستت درد نکنه درمانی های اینو ثبت کردی. دیروز فلانی (مدیردفترِ مدیرکل) از دفتر مدیر زنگ زد، فهمیدم این دختره، دخترخاله ی فلانیه! دخترخاله ی مدیردفترِ مدیرکله!

اون لحظه گفتم <<نمیدونستم؛ چون مبلغ فاکتورهاشون خیلی زیاد بود و شرایط سختی دارن، ثبتشون کردم>>

ولی الان داشتم به این فکر میکردم که کار خدا رو میبینید؟ در روزگاری که همکار روانی من به جای انجام وظایف و تمرکز روی کارهایی که میتونه برای مردم انجام بده، میره و پشت سر من میگه این آدم میخنده، یکی از اون آدمهایی که قلبا براش یه قدمی برداشتم، فامیل مدیردفتر مدیرکل در میاد و به خدا دلم میخواد بخاطر خندیدن منو ببرن حراست یا بیرونم کنن تا برم دفتر مدیر و بگم <<وجدانا بیایید از دخترخاله ی مدیردفترتون و از بقیه ی مراجعین و مددجوها بپرسید توی اداره ی ما چه خبره. بنظرتون برخی از همکارای شما یه کم زیادی بی کار و بی عار نیستن که خنده ی یه ادم دیگه اذیتشون میکنه؟!>> و دیگه هیچوقت پامو توی این اداره نذارم.