به مامانم میگفتم که من واقعا الان توی این زندگی (مجردی) خیلی راحتم و حتی امروز یادم اومد که چقدر احساس خوشبختی میکنم!
شماها خیلی خوبید، دیگه یه جورایی باهم کنار اومدیم، آزادی و استقلال کافی رو برای زندگی کردن دارم، میتونم واسه خودم تصمیم بگیرم، هرچی بخوام میخرم، هرجوری دلم بخواد پولامو خرج میکنم، هرکاری که صلاح بدونم رو انجام میدم، برای رسیدن به کارایی که از دستم برمیاد واسه خودم زود میرم و دیر میام و تهش همه چی با یه <<عزیزانم ببخشید>> گفتن حل و فصل میشه. نگران خونه و خرید و حساب و کتاب یه زندگی نوپا نیستم... همه چی دارم! حداقل هرچی که لازم دارم الان هست!
مامانم گفت خب همینا رو بهش بگو! اونم بهت میگه باشه همون خونه ی پدرت (مجرد) بمون و تهش برمیگردی خونه!
و درحالیکه تازه واسمون چایی هم ریخته بودم ادامه دادم: واسه خودم نشستم و دارم چایی و خرما و ارده م رو میخورم دیگه. جام راحته! خیلی خوبه همه چی! واقعا راضی ام و...
ورای اینکه حس کردم مامانم گیج شده بود و انگار نمیدونست باید چی بگه، پیش خودم حس کردم خیلی غمگینم :(
نمیدونم چرا اینقدر غمگینم، ولی بیشتر از اینکه دنبال علت این حس باشم، برام سواله که اصلا چرا آدما ازدواج میکنن؟ ازدواج کردن خیلی سخته و مسئولیت سنگینیه واقعا. شاید من هنوز اونقدر بزرگ نشدم :(
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۲ ساعت 0:19 توسط صنوبر