جوجه ها روی فرش خونه مثل یه قاب عکس قشنگ، زیبا، بامزه و هنری ان :)) کلیک
امشب از خیابون شهرداری میگذشتم و یک آن گروهی از پلیس های جوانی رو دیدم که به شکل آماده باش، با لباس فرم و باتوم، کنار هم ایستاده بودن و یک لحظه فکر کردم یه اتفاق امنیتی رخ داده یا قطعا عملیاتی در پیشه
اما کمی بالاتر از اونها، خانم های چادری و تماما سیاهی رو دیدم که ایستادند و یادم اومد که به اینها مامورین گشت ارشاد و حجاب بان و این چیزها میگن. یاد خانم فرمانده افتادم که دقیقا بعد از پاسخ ایران به اسرائیل، فراخوان شدند برای گشت ها؛ درحالیکه یه مدت بود هیچ خبری از این گشت ها نبود؛ مردم همون مردمن و کمی از شدت این حساسیت توی خیابونها کم شده بود... برام سواله که چرا؟ چرا خانم فرمانده دو هفته پیش نباید نسبت به این رفتارها واکنش نشون میداد و داشت زندگیشو میکرد، ولی الان مجاز به انجام رفتارهاییه که خودش هم میدونه درمورد بی حجابی، بازدارنده نیستند؟
یکی از دست نوشته های قدیمم رو پیدا کردم و وقتی به این فکر میکنم که یروز، من، پولدار بودن و پولدار بودن و پولدار بودن و پولدار بودن و پولدار بودن توی ازدواج برام مهم و تا این اندازه اولویت بود، اصلا باورم نمیشه و اون خودم رو درک نمیکنم...
بااینحال، هزاربار شَکر که اون آدم و اون روزها گذشتند و یادش به خیر.....
پری روز جلسه داشتیم، توی جلسه اومدم جواب یکی از همکارا رو بدم ولی به جای آرامش همیشگیم، تند و با مخلوطی از هیجانات منفی صحبت میکردم که یهو معاونمون به آرامی گفت خانم صاد؟
گفتم بله؟
طمانینه ادامه داد: با آرامش جوابش رو بدید. همینا رو با اون آرامش سابقت بگو. چرا داری حرص میخوری؟
انگار که یک لحظه به خودم اومدم. عصبانیت و استرسم فروکش کرد و به این فکر کردم که بخشی از رفتارهام چقدر نپخته و ناخودآگاهن...
امروز دوباره سر موضوعی مضطرب شدم، گفت خانم صاد! چی شده؟ چرا نگرانی؟ کارتون رو با آرامش انجام بدید. نه توی این اداره، که حتی توی این دنیا چیزی ارزش استرس و نگرانی نداره. هیچی ارزش اینو نداره که آدم آرامشش رو از دست بده...
نشستمو فکر میکنم حق با معاونمونه... هیچی ارزش اینو نداره که آدم آرامشش رو از دست بده.....
دیروز یکی از همکارام با اشاره به موضوعی گفت خانم صاد من پشت سرت یچیزی گفتم
و من که از غیبتهاشون واقعا کلافه شدم، انگار که دقیقا منتظر فرصت بودم و قبل از اینکه ادامه بده، گفتم لطفا کمتر پشت سر من صحبت کنید، بیشتر روی کار تمرکز کنید، ما کلی کار داریم!
جا خوردند و همکارم بهت زده ادامه داد: نه! یچیزی گفتم، میخوام خودم بگم که اگه شنیدی ناراحت نشی
گفتم وقتی پشت سر یکی صحبت میکنیم و بعد میخواهیم به خودش یجوری بگیم که اگه شنید ناراحت نشه، این کارمون از زشتی این حرکت کم نمیکنه!
و همینطور که خندیدم، ادامه دادم: من راضی نیستم و نیاز ندارم که بدونم پشت سرم چی گفتید! اینبارم اشکال نداره. ولی وجدانا کمتر پشت سر هم صحبت کنید...
هیچی دیگه! این بندگان خدا قبلا که خیلی از من خوششون نمیومد، الان بیشترم خوششون نمیاد :))))
چلچراغ آهنگ جدید رضا یزدانیه؟ چه لطیف و دلنشینه
حوصله ندارم اما از فکر کردن به یچیزی خنده م میگیره و اومدم بگم که شما هم بخندید:
همکارم که درخواست داداشش رو مطرح کرده، اینققققدددرررررر مهربون تر شده که حس میکنم دارم عاشق خوده خانمه میشم! :))))))
:))))))))))
من تازه میخواستم فردا صبح به همکارمون بگم <<من توی شرایط مناسبی برای فکر کردن به ازدواج نیستم!>> که همیندو دقیقه پیش تماس گرفت و بعد از اینکه گفتم نه و توی شرایطی نیستم که بخوام به ازدواج فکر کنم و ذهنم خیلی شلوغه و این حرفها، گفت خدایی نمیتونم اینو به طرف بگم خانم صاد جان! این تو رو دیده و خوشش اومده، رفته با معاون هم صحبت کرده و معاون هم کلی ازت تعریف کرده، الان اومده از من پرسیده که چی شد؟ من گفتم شما هنوز به من جوابی ندادی، به من میگه تو داری کم کاری میکنی! صادقانه بگم داداشمه عزیزم! به خدا خوشبختی تو هم به اندازه ی اون آرزوی منه، بذار خودش باهات حرف بزنه، خودت اگه شناختیش و خوشت نیومد بگو نه! ولی زود جواب نده، یه کم باهاش حرف بزن، نه چون داداش منه، یه کم فکر کن بعد جواب بده! اصلا تهش بگو قصد ازدواج ندارم ولی بذار شماره ت رو بهش بدم حداقل
پرسیدم یعنی آقای معاون هم در جریانن؟ :||||
گفت آره یکماهه هی میره پیشش و باهاش حرف میزنه و معاونم اینقدر ازت تعریف کرده که این دست از سر من برنمیداره، فکرم میکنه من به تو نگفتم!
-واقعا کلافه ام و معاونمون با لطف بی نهایتش داره منو بیچاره میکنه.🤦🏻♀️ البته خب چی بگه؟ طبیعتا آدم از همکاراش تعریف میکنه ولی خب... خداوندا. شکرت ولی نمیشد واقعا به همون من فعلا شرایط فکری ازدواج رو ندارم، ختم بشه؟ میگه اشکالی نداره حالا صحبت کنید شاید نظرت عوض شد!
من واقعا بهش گفتم ببینید من آخه اصلا قصد ازدواج ندارم! برگشته و میگه مگه میشه قصد ازدواج نداشته باشی؟ چرا قصد ازدواج نداری! همه ازدواج میکنن! تو هم باید بالاخره ازدواج کنی دیگه! حالا با داداشم حرف بزن، خودش میگه اگه باهات حرف بزنه تو رو متقاعد میکنه! نظرت عوض میشه!
یعنی به خدا تنها هدفم از صحبت با این آقا اینه که بهش بگم اعتماد بنفس بسیار خوبی دارید و قدر خواهرتون رو بیشتر بدونید! خیلی دوستتون داره! :)))
خیلی زشت و بی معرفتانه ست که من میدونم قصد ندارم با این آدم ازدواج کنم، اما چون الان نمیتونم دلیل منطقی و موجهی برای رد کردنش بیارم، تصمیم بگیرم یه جلسه باهاش صحبت کنم و بعد بگم نه؟
۲-یعنی میخوای صحبت کنی که ازش عیب و ایراد دربیاری؟ از کجا معلوم که بعد از صحبت، بتونی به دلیل موجه برای نه گفتن بهش پیدا کنی؟ واقعا اگه به هردلیلی میدونی که این رابطه و رشد توی این ارتباط رو نمیخوای، اینم یه جور ظلم نیست اگه باهاش برای هیچی! صحبت کنی؟ چی داری میگی؟ احتمالا حس بدی پیدا کنه اگه یروز بفهمه اصلا تو نمیخواستی برای ازدواج باهاش صحبت کنی!
خدایا کاش دنیای بعد از مرگ وجود نداشت. خدایا امیدوارم اگه یه چنین حرکت زشتی رو انجام دادم، منو ببخشه و ببخشید. خدایا کاش این یه بخش از زندگیشو اونور نشونش نمیدادی!
کاش میدونستم اینکه حرف زدن و حتی خوب فکر کردن برام سخت شده، قراره چقدر طول بکشه...
متاسفانه توی روزهایی از زندگیم هستم که فکر میکنم نمیتونم باخودم صادق باشم، درمورد یه چیزایی راحت نیستم تاجاییکه انگار فکرم یخ بسته و نمیتونم حرف بزنم... از صبح تا حالا، و حتی روزهای قبل و پیش از اتفاق امروز، مدام سعی کردم باخودم و افکار و احساساتم مواجه بشم و بی هوا صحبت کنم و اما موفق نمیشم... انگار ذهنم همیشه در مورد بیان یه چیزایی، مقاومت میکرده و تاهمین الان، این جرئت رو به خودم ندادم که باهاش مواجه بشم. همیشه دلایلی داشتم که اجازه نمیداد و اجازه نمیده درمورد یکسری افکار و احتمالات راحت باشم و... برای نوشتن همین چندتا جمله ی مبهم و بی سر و ته، یکساعته که به صفحه ی گوشیم خیره هستم...
امروز یکی از همکارای یه واحد دیگه مون که پارسال یروز برادرش اومده بود اداره، اومد دنبالم و گفت یه دقیقه میای پیشم؟ کارت دارم!
رفتم و خلاصه اینکه بعد از تموم نوشابه هایی که بامحبت هرچه تمامتر برام باز کرد، گفت اسفند (پارسال!) یکی که برام خیلی عزیزه شما رو دیده و ازتون خوشش اومده، ازم خواست شماره ت رو بدم که خودش بهت پیام بده و بیرون ببینتت و باهات صحبت کنه، بهش گفتم اول باید باخودت صحبت کنم و اجازه بگیرم که شماره ت رو بدم و اصلا ببینم شما قصد ازدواج داری؟
شاید حس کرد که میخوام بگم نه، ولی داشتم فکر میکردم چی بگم که ادامه داد: فقط دوبار باهاش حرف بزن، اگه خوشت نیومد من هیچ اصراری نمیکنم، بعد بگو نه. هرچی خیره براتون پیش بیاد و نهایتا میگم هردوتون خوشبخت بشید! ولی اجازه بده شماره ت رو بهش بدم. اصلا معیارت برای ازدواج چیه؟ چرا تاحالا ازدواج نکردی؟
میخواستم بپرسم طرف برادرتونه؟ ولی نپرسیدم. فقط گفتم اخلاق و اعتقادات و باور ادمها برام اهمیت داره و برای شروع یه زندگی مشترک، طبیعتا ادم باید حداقل ها رو داشته باشه و... نهایتا هم رسیدم به اینکه اجازه بدید فکر کنم و با مادرم مطرح کنم و خودم بهتون اطلاع میدم. و خواستم که ترجیحا بین خودمون بمونه و هیچکس توی اداره متوجه نشه. ظاهرا که پذیرفت اما خواهش کرد که جوابم خیلی طول نکشه و... منم گفتم باشه. اما نمیدونم چیو گفتم باشه؟
نه تنها که اصلا خوشحال نیستم، بلکه احساس بدی هم دارم که نمیدونم دقیقا چیه.
میگه <<تازه این فقط یه سیلی بوده!>> و من هربار که بهش فکر میکنم، در کمال آرامش، بیش از هرچیزی بخاطر بچه های غزه لبخند میزنم...
به نام خداوند بخشنده مهربان... یا بقیه الله ما را یاری کن، یا بقیه الله ما را درک کن.....
آقای باذکاوت شش ماه دیگه بازنشست میشه و یک هفته ست که گیر داده بود به یکی از انگشترهای یادگاری من که عمه خانم خدابیامرز با کلی سلام و صلوات بهم هدیه داده بود و روش حکاکی هم داشته و برام به شدت عزیز و ارزشمند بوده...
اینانگشتر جوری چشم آقای باذکاوت رو گرفته بود که فکر کردم براش یه سنگش رو سفارش بدم، ولی متاسفانه فعلا امکانش نیست و دیشب تصمیم گرفتم انگشتر خودم رو بهش هدیه بدم.
درنتیجه امروز که تنها دیدمش، گفتم دستتون رو بیارید لطفا! و انگشتر مورد نظر رو انداختم کف دستش و براش توضیح دادم که نتونستم عین این سنگ رو براش پیدا کنم و... باورتون نمیشه ولی چشماش واقعا از خوشحالی برق زد و گفت انگشتر رو برای خانمم میخواستم!
یهو یاد اون روزی افتادم که خانمشون رو توی اداره دیده بودم و درحالیکه دستم رو روی قلبم گذاشته بودم، چند دقیقه ای باهاشون هم کلام شدم و... احتمالا اون روز از انگشتر خوشش اومده بود :)
امیدوارم قدرش رو بدونه و مبارکش باشه ان شاءالله... منم بتونم لنگه ش رو پیدا کنم خدایا :)) هنوز مامانم اینا نمیدونن که یادگاری عمه خانم رو دادم رفت و همین شباست که عمه خانم خدابیامرز دوسال بعد از فوتش، بیاد به خوابم و بگه چرا اون انگشترتو دادیییی! :))) -بابا! عمه خانم!! حکایت بازرسی لوازم ضروری نشید توروخدا! شما اون انگشتر به من بخشیدین و منم بخشیدم به یه نفر دیگه دیگه... طرف چشمش توی اون انگشتر بود. بعد از اون، من هنوز اینهمه انگشتر دارم. یاد شما هم که همیشه توی قلب من زنده ست. ببخشید!
امروز صبح خانم دکتر رو دیدم و قبل از اینکه حالش رو بپرسم، گفت حالم خوب نیست کوثر!
گفتم چطور؟
تعریف کرد که تپش قلب داره و صورتش یهو داغ میشه، جوری که حس میکنه داره میسوزه و... همه ش نگرانه که یه اتفاقی بیفته و...
فشار کاری خانم دکتر حداقل پنج برابر منه و استرس هاش هم خیلی بیشتر. براش تعریف کردم که پارسال منم هی تپش قلب میگرفتم، نفسم تنگ میشد، پلکم میپرید، وسط شب از خواب میپریدم و واقعا ظرفیت روانیم پایین اومده بود. استرس و فشار کاری از ظرفیت من بیشتر بود (و هنوزم هست) و باشروع از خواب پریدن ها و پریدن های پلکم، به این فکر کردم که قبلا برای غلبه بر استرس و اضطرابم چیکار میکردم؟ و دوباره شروع کردم به شمع روشن کردن و نگاه کردن به نور شمع و روشن کردن عود و توجه به دودش و استشمام عطرش و مطالعه و کتاب صوتی و... اینا واقعا ظرفیت روانی و آستانه ی تحمل آدم رو میبره بالا... و البته! یوگا :))
گفت واقعا؟
گفتم آره بابا! من امتحان کردم!
و همینطور که میخندیدم ادامه دادم: جواب میده!
گفت باشه و قرار شد امتحان کنه...
و همینطور که فکر کردم کمی بیشتر پیشش باشم، گفتم میدونید خانم دکتر! این برکسی پوشیده نیست که شما فشار روانی و استرس شدیدی رو توی اداره تحمل میکنید
سرش رو به نشانه ی تایید و تامل حرکت داد
خندیدم و گفتم چندوقت پیش به یکی از دوستام میگفتم من اگه یروز با یکی ازدواج کردم و از کارم اومدم بیرون و گفتم همسرم گفته بیام بیرون! کاملا دارم چرت و پرت میگم و خودم خواستم بیام بیرون ولی درواقع فقط منتظر بودم یکی بهم بگه کار نکن! گاهی دلم نمیخواد اینهمه استرس کاری رو تجربه و تحمل کنم و... اما جرئت کار نکردن رو ندارم!
خانم دکتر خندید و باز تایید کرد
ادامه دادم: اما حالا ما که هستیمو خودمون نمیآییم بیرون و انگار قراره فعلا کار کنیم، باید بیشتر مراقب خودمون باشیم. بدترین حالت ماجراها رو تصور کنید؛ توی این اداره بدترین اتفاقی که ممکنه بیفته چیه؟ هررررچی که بود، هررررچی که شد، فدای سرتون.
تشکر کرد و... کاش میدونست چقدر برام عزیزه و دوستش دارم..... کاش میتونستم ازش مواظبت کنم! (دوست داشتن میتونه چیز عجیبی باشه واقعا!!!)
مغز آدم چیز واقعا شگفت انگیزیه؛ مثلا من الان! درحالیکه دلم میخواد بخاطر ماجرای این دختر و لباسشویی خونه ی پدرش گریه کنم، هی یاد جوجه هام میفتم و حس میکنم زندگی به زیبایی جریان داره! جوری که انگار هیچ مشکلی توی جهان وجود نداره!!!
عجیب نیست واقعا؟
کلیک🥲
بعدنوشت: خیلی دلم میخواد از جعبه درشون بیارم و نازشون کنم ولی متاسفانه چون خوابن، مامانم اجازه نمیده و یه جوری هم کوچولو ان و یه جوری خوابن که خودمم فکر میکنم بیدار کردنشون خیلی حیوان آزاریه :(
دوباره سر و کله ی بازرسی توی اداره ی ما پیدا شده و خوشبختانه اینبار با من کاری ندارن! ولی دارن لوازم ضروری توزیع شده طی سال گذشته رو بررسی میکنن و طبیعتا یسری از روی نیاز کالاها رو فروختن و یسری دادن به بچه هاشون که نداشتند و...
امروز داشتم به همکارا که درابتدا داشتن مددجوها رو میخوردن و طرفِ بازرسی بودن (حق رو به بازرس ها میدادن)، میگفتم ما وقتی یچیزی رو به یکی میبخشیم، به اون شخص بخشیدیم و اون آدم حق داره که براش تصمیم بگیره. این کالاها هم دولت به این مردم بخشیده و باید حرمت شخصیت مردم رو نگه داریم؛ حالا به یکی یخچال یا بخاری یا لباسشویی دادیم و طرف بچه شم اون کالا رو نداشته، دلش خواست واسه خودش رو بده به بچه ش. یا به پولش نیاز داشته و از روی نیازش، رفته و فروختتش. میخواهیم آبروش رو ببریم؟
همکارم گفت یعنی چی که فروخته! بازرسی حرفش اینجوری نیست!
گفتم بازرسی یه شب گرسنه بخوابه و ببینه بازم حرفش همونه؟! حاضرن بچه ی خودشونم بدون کالاهای ضروری زندگی کنه؟ خب اونا متوجه نیستن که شرایط چجوریه و کارشون گیر دادنه، ما باید محترمانه براشون توضیح بدیم که شرایط چیه! نمیشه که هرجوری خواستن ببینن و ما رو تحت فشار قرار بدن تا با مددجو دعوا کنیم! ما یادمون میره ولی حق واقعا با مددجوهاست.
و خلاصه اینقدرررر حرف زدم که موده همکارا عوض شد و یهو کانالشون رو عوض کردن که آره مددجو حق داشته و بچه ش نداشته و پول نداشته و...
دست بر قضا، یکی از اونایی که لباسشویی گرفته بودن و توی خونه ی خودشون نبود و داده بودنش به بچه شون (که ۴سال پیش ازدواج کرده و هیچ جهیزیه ای نتونست باخودش ببره) مددجوی من بود. دیگه با ناراحتی و شرمندگی با دخترش صحبت کردم که لباسشویی رو برگردونه و دخترش حضوری اومد و گفت من اینو بعنوان جهیزیه بعد از ۴سال بردم خونه ی خودم، خیلی برام بد میشه اگه الان بِکَنَم و ببرمش خونه ی پدرم...
و اینقدر حالش بد بود که توصیف شدنی نیست. درنتیجه رفتم پیش معاونمون و گفتم آقای معاون! واقعا منو ببخشید! ولی مرده شور این کالا دادن های ما رو نبره!
و براش تعریف کردم که داستان چیه و دختره هم خودش با بغض صحبت کرد و معاونمون هم ازجاییکه دلرحمه، گفت ولش کن، بذاریم لباسشویی خونه ش بمونه و یه جوری جواب بازرسی رو میدیم
تشکر کردم و بعد از رفتن دختره، توی یک جمله، در جواب معاونمون که گفت <<وقتی حالش رو دیدم و به زندگیش فکر کردم، یه لحظه گفتم یه لباسشویی و زیرسوال رفتن ما ارزش تحقیر شدن و خراب شدن زندگیش رو نداره>> گفتم <<واقعا خدا رو بخاطر وجود شما توی این اداره خیلی شکر میکنم.>> و واقعا خدا رو بخاطر وجودش توی اداره خیلی خیلی شکر میکنم...
۲-موقع رفتن، دختره رو حین تاکسی گرفتن دیدمش و واقعا من رو ندید؛ اینقدر حالش بد بود...
امروز یه اعتبار ویژه (وام اختصاصی که به نام شخص خاصی اعتبار فرستاده باشن) داشتیم و زنگ زدم به طرف که یسری اطلاعات برای ثبت وامش بگیرم و اهنگ پیشوازش یه ریمیکس از اهنگ های حمید اصغری بود و اینقدر پرانرژی بود که سه بار بهش زنگ زدم و دفعه سوم که گوشی رو برداشت، انگار اون آدم شاد و خوشحال سه سال پیشم بودم!
فکر میکنم اهنگ شاد خیلی خیلی روی انرژی آدم اثرگذاره و به پاس یاداودی این حال خوش، میخوام فردا به خانمه زنگ بزنم و بگم آهنگ پیشوازش خیییلی خوب بود :)))
اینقدر گفتم جوجه جوجه جوجه که مامانم رفته و برام دوتا جوجه خریده و حس میکنم شنیدن صدای جیک جیک جوجه ها از جوجه جوجه گفتن های من بنظرشون قابل تحمل تر بود :)))
خیلی خوشحال شدم ولی واقعا انتظارش رو نداشتم! کلیک
یروز توی اداره، یه آقای مسن و نیازمند که درجوانی کشتی گیر بود، اومد و همینطور که مشغول انجام کارش بودم، چندتا دعای ورزشی برام کرد و گفت اینها رو از زورخونه یاد گرفته
منم که خیلی به دلم نشست، چندتا از جملاتش رو برای خودم نوشتم و بعد توی گوگل سرچش کردم و...
با کمی تغییر، یه چنین دعای قشنگی بود:
خدایا من و پدر و مادر و خواهرم و دوستانم و آدمهایی که دوستشون دارم و همه ی اونهایی که کوچکترین حقی بر گردنم دارند، ببخش
اول و آخر مردان عالم ختم به خیر
و بر موذی و منافق و ظالم لعنت.
بر کسانی لعنت باد که خدا و رسول، آنها را لعنت کرده اند...
تیغ سرباز اسلام بُرّا و دشمنش فنا...
سایه بزرگترها از سر ما کم نشود.
قربای اسلام هر کجا باشند در پناه امام زمان حفظ بفرما.
به جمال خاتم انبیاء محمد مصطفی صلوات
به جمال شاه ولایت علی علیه السلام صلوات
به هر دو نور پاک محمد و علی صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
نمیدونم چرا یهو یادش افتادم... ولی من توی این دنیا یه زورخونه رفتن و یه کنسرت داریوش و یه جشن سماع و یه شمع روشن کردن توی کلیسا و یه سفر به نجف و کربلا رو به خودم بدهکارم.
توی راه، قبل از اینکه آبجوش بریزه کف دستم، توی روستایی نعناع دیدم و یه جاهم سمبوسه میفروختند و سس تند هم داشت. درنتیجه یه لحظاتی از امروز، دقیقا یه پکیج دلچسب از آرزوهام بود. سمبوسه با سس تندی که از یه خانم خوش اخلاق خریده بودم، نعناعِ وحشیِ خوش عطر، جاده، آهنگ خوب، نور خورشید و ابرهای زیبا...
اگه دستم نمیسوخت، شاید این عکسی که امروز گرفتم رو میذاشتم روی صفحه ی گوشیم! (کلیک.)
توی جاده آبجوش (از توی فلاسک) ریخت کف دستم و حداقل سه ساعته که دارم میسوزم!
به هرحال اتفاقی بود که میخواست بیفته؛ وگرنه من ده بار پیش از این هم توی راه آبجوش ریختم توی لیوان و چیزی نشده. اما اینبار، قسمت اینطور بود و باوجود اینکه سوزشش گریه آوره، بخاطر اینکه بقیه بیش از آنچه که ناراحت شدن، ناراحت نشن و سفر کوتاهمون براشون زهر نشه، گفتم چیزی نیست و گریه م رو خوردم و الکی هم کلی خندیدم و الان که رسیدم خونه هم دیگه گریه م نمیاد! ولی همچنان دستم میسوزه و خدا رو شکر که به خیر گذشت، ولی کاش میدونستم دقیقا کِی خوب میشه!
توی راه کلی دنبال داروخونه گشتن ولی نهایتا که پیدا نکردیم و ریختن آب سرد هم روی دستم برای تسکین دردم افاقه نکرد، گوشیم رو برداشتم و سرچ کردم <<سوختن دست با آبجوش در جاده>> و انتظار داشتم گوگل بهم پماد سوختگی بده :))
یکی از توصیه های کاربردی گوگل کمپرس سرد بود که من یه بطری آب خنک رو تا خونه توی دستم گرفتم و امیدوارم هیییییچوقت چنین توصیه ای به دردتون نخوره واقعا.
دخترخاله م پیام داده که بعدازظهر بریم بیرون؛ درحالیکه هوا سرده، داره شدیدا بارون میباره و من هنوز از زیر پتو درنیومدم و علی رغم اینکه قبلا دیوانه وار بارون رو دوست داشتم، الان پتو رو خیلی دوست دارم! (سردمه!) :))
۲)آدمیزاد واقعا چیز عجیبیه؛ باورم نمیشه من که همون آدمی ام که توی بارون و سرمای زمستون، میرفت دریا ولی الان... البته الانم حاضرم دریا برم! فقط با پتو :))
۳)زندگی خانوادگی درعین حال که قشنگ و ارزشمنده، خیلی سخت هم هست!
موقع نخ دندون و مسواکِ امشب، همینطور که جلوی آینه ی دستشویی ایستاده بودم، یه لحظه خودمرو دیدم، چشمم خورد به یه تار موی سفید که نزدیک شقیقه م، تازه دراومده! و به این فکر میکردم که اگه همه چی توی دنیا از این بدتر بشه چی؟
احساس میکنم دارم عمر و زندگیم رو از دست میدم و نمیدونم ترس از پیریه، ترس از جنگه، ترس از از دست دادنه، ترس نرسیدنه، ترس از تنهاییه، ترس از مرگه یا ترس از زندگی نکردن یا... هرچی که هست، چیزیه که حتی نمیخوام بهش فکر کنم...
اهنگ های داریوش چرا اینقدر خوب و دلنشینه واقعا؟
الان یادم اومد که درخصوص پرونده ی بدسرپرستم، تا امشب ۳بار به مسجد مراجعه کردیم که درخواست مساعدتمون رو مُهر بزنن و یه بار که مامانم دم اذان ظهر تنها رفت مسجد و نمازم همونجا بود، بهش گفتن اذان مغرب تشریف بیارید. یروز من اذان مغرب رفتم، گفتن ساعت هشت به بعد بیا. امشب هشت و نیم باهم رفتیم، گفتن اذان مغرب اینجا باشید!
نمیدونم چرا متوجه اهمیت موضوع نیستن، نمیدونم چرا برای زمان دیگران ارزش قائل نیستن و واقعا متاسفم که دارم به این فکر میکنم که دارن منو به اون نقطه ای میرسونن که برم قیامت به پا کنم.
ولی آخه پدرت خوب، مادرت خوب! آدم عاقل! مرد مومن!!! شما که هیچوقت توی مسجد تشریف نداری، غلط میکنی مُهر مسجد دستته. پسفردا حقوق دونفر قطع شه، داری نفری یک میلیون بهشون بدی؟