معاون یا اصلاحا مدیردفتر مدیرکل، پسرخاله ی یکی از مددجوهاست که قبلا از مراجعین جوان ما بوده که مثل من و شما داشته زندگیشو میکرده و برای بهبود وضعیتش، میخواسته وام بگیره؛ لیکن این وسط سکته میکنه و باتوجه به هزینه های وحشتناک درمانی، از جاییکه پارتی هم داشته، الان از مددجوهای ماست. دست بر قضا، این آقا که قبلا پی گیر وامش بود، از من خوشش میاد و شاید یکسال پیش، گیر داده بود که باخانواده بیاد برای خواستگاری :| یعنی هنوزم که بهش فکر میکنم، کرک و پرم میریزه! چه مصیبتی کشیدم تا متوجه بشه من اصلا قصد ازدواج ندارم و بدترین قسمت ماجرا اینجا بود که بعد از اینکه بهش جواب منفی دادم، از همکارام (خانم بااعتمادبنفس و خانم خوش قلب) خواستم برای وامش پی گیر باشن و هرقدر تماس گرفتن، پی گیری نکرد و حتی جواب تلفن رو نداد و دیگه پاشو توی امداد نذاشت؛ تا چند وقت پیش که یه خانمی اومد و گفت برای برادر من پرونده دارویی تشکیل شده. دقیقا هم اومد و گفت خانم صاد؟ گفتم بله، منم! گفت برادرم میخواد اینجا مددجو بشه، براش کمیسیون پزشکی تشکیل شده.

باتوجه به اینکه توی اداره ی ما خیلی نادره کسی پرونده دارویی تشکیل بده و معمولا خودم این کارو میکنم، با تعجب پرسیدم یعنی براتون فرم پر شده؟ گفت آره. گفتم نمیدونم چرا یادم نمیاد براتون فرم پر کرده باشم، اسمشون چیه؟‌ خب فرم رو لطف کنید. گفت تایید شده. گفتم یعنی پرونده رو فرستادن استان؟ گفت آره. گفتم کی براتون پرونده تشکیل داده؟ گفت خوده استان پی گیر بودند. نگاه کردم و دیدم پرونده توی دستشه :||| اصلا کمیسیون پزشکی پرونده رو نمیده دست کسی! بصورت الکترونیکی برای ما میفرستن جهت ثبت. بااینحال، پرونده رو گرفتم و پرسیدم مددکارتون کیه؟ گفت نمیدونم. گفتم کارت ملی رو لطف کنید و وقتی کارت ملی برادرش رو داد، واقعا شوکه شدم.‌

پرسیدم بیماریشون چیه؟ گفت بخاطر ناراحتی قلبی، سکته مغزی کرده و زمینگیر شده. و همینطور که داشتم برای ثبت پرونده، مددکارش رو سرچ میکردم، عکس برادرش رو توی گوشیش پیدا کرد و نشونم داد! به شدت ضعیف و لاغر شده بود و... اصلا اون آدمی نبود که قبلا دیده بودم

اشک توی چشم های خواهرش جمع شد و... منم واقعا متاثر و متاسف شدم... در همین حال، توی سامانه نگاه کردم و دیدم مددکارش آقای پیشکسوته و آقای پیشکسوت هم که کار انجام نمیدن. گفتم مددکارت آقای پیشکسوت هستن ولی استثناعا ثبت بیماریتون رو من انجام میدم. تشکر کرد و ۳تا فاکتور ۸میلیونی داشت و با اشاره بهشون گفت اینها...

گفتم عزیزم، من ثبت بیماری رو انجام دادم ولی اسناد رو تحویل نمیگیرم. مخصوصا سندهای بالای ۵میلیون رو باید جهت بررسی برای اداره کل ارسال کنیم. مسئولیتش سنگینه. لطفا بدید به مددکارشون

و یک لحظه توی چشماش نگاه کردم و غم سنگینی رو دیدم. و در تمام مدت اطمینان داشتم که اگر اسناد رو بده به آقای پیشکسوت، هیچوقت ثبتشون نمیکنه. سه تا فاکتور ۸میلیونی بود، فکر کردم چقدر از نظر اقتصادی تحت فشارن و فکر کردم من واقعا این آخر سالی درحال زایمانم و درسته که اینهمه پول ندارم که دستی به کسی بدم، اما مثلا میتونم برای اینا، این اسناد پزشکی رو ثبت کنم و نامه بزنم و بفرستم استان تا توی انتظار پرداخت قرار بگیره و... نهایتا بهش گفتم اسناد رو بدید به من🤦🏻‍♀️ و کارش رو انجام دادم. از حق نگذرم هم، خیلی تشکر کرد و‌.‌.. میدونست که در قبالش وظیفه ای ندارم.

چند روز بعد آقای پیشکسوت گفت: خانم صاد! دستت درد نکنه درمانی های اینو ثبت کردی. دیروز فلانی (مدیردفترِ مدیرکل) از دفتر مدیر زنگ زد، فهمیدم این دختره، دخترخاله ی فلانیه! دخترخاله ی مدیردفترِ مدیرکله!

اون لحظه گفتم <<نمیدونستم؛ چون مبلغ فاکتورهاشون خیلی زیاد بود و شرایط سختی دارن، ثبتشون کردم>>

ولی الان داشتم به این فکر میکردم که کار خدا رو میبینید؟ در روزگاری که همکار روانی من به جای انجام وظایف و تمرکز روی کارهایی که میتونه برای مردم انجام بده، میره و پشت سر من میگه این آدم میخنده، یکی از اون آدمهایی که قلبا براش یه قدمی برداشتم، فامیل مدیردفتر مدیرکل در میاد و به خدا دلم میخواد بخاطر خندیدن منو ببرن حراست یا بیرونم کنن تا برم دفتر مدیر و بگم <<وجدانا بیایید از دخترخاله ی مدیردفترتون و از بقیه ی مراجعین و مددجوها بپرسید توی اداره ی ما چه خبره. بنظرتون برخی از همکارای شما یه کم زیادی بی کار و بی عار نیستن که خنده ی یه ادم دیگه اذیتشون میکنه؟!>> و دیگه هیچوقت پامو توی این اداره نذارم.