۵۷

جدا" نوعی از خر بودن و نفهمیدن هم هست که در گرو درجه ای از رشد هستش‌. متاسفانه من هنوز توی این مرحله به ثبات کافی نرسیدم!

۵۶

یه موقع هایی شدت احساساتم اینقدر زیاده و جوری قاطی میکنم که حس میکنم از همه متنفرم!
درحالیکه میدونم این احساس خشم و تنفر بیش و پیش از هرکس به خودم آسیب میرسونه و واقعا دلم میخواد در مواجهه با برخی واقعیتها همواره خر باشم...
ای خدا.

۵۵

واقعا چرا برای ثبت نام کنکور ارشد باید ۵۲۶هزار تومن پول بدیم؟ مگه هزینه ی دولتی طرح سوالات، کرایه جابه جایی صندلی، یه بطری آب معدنی کوچیک، یه دونه کیک بِچَمَسته و پرینت سوالات آزمون و کارت متقاضی ها چقدر میشه؟
باید نفری ۵۰هزارتومن میگرفتن، نه ۵۲۶هزار تومن. الهی به حق پنج تن باعث و بانی های این وضعیت در دنیا و در آخرت از این پولا خیر نبینن. اونایی که هزینه لباس فرم مدرسه بچه ها رو ۷۰۰-۸۰۰هزار تومن وضع کردن و بنجُل ترین جامدادی ای که فقط دوتا مداد و دوتا خودکار توش جا میشه رو قیمت گذاشتن ۴۰هزار تومن و از همون شروع مدرسه این بنا رو گذاشتن که از اولیا پول بگیرن و باعث شدن کلی بچه از تحصیل عقب بمونن یا با تحقیر و رنج درس بخونن هم از زندگی خیر نبینن. یه جو معرفت و دوزار غیرت ندار... بگم ندارن؟ ندارید؟ نداریم؟ چی بگم؟

۵۴

کلیک شنیدنی...

۵۳

نامه ی بازنشستگی آقای گره دار هم زدن و بالاخره زندگی همینه دیگه. دلم برای گیر دادن هاش تنگ میشه و دوست داشتم بهش بگم خیلی ناراحت نباشید آقا! شما باید به ما شیرینی بدید!!! یه زندگی عادی اونقدرا ام بد نیست :))

۵۲

امروز ابلاغ آقای خوش کار (بهترین مددکار آقامون) رو بعنوان معاون یه منطقه ی دیگه زدن و از فردا شروع بکار میکنه ان شاءالله. واقعا همکار و همراه و انسان خیلی خوبیه و اینقدر براشون خوشحالم که از صبح دلم میخواد همه رو از خوشحالی بغل کنم :)))

کلیک

۵۱

حقوق ما رو واریز کردن ولی برخلاف تصورم، دلم نمیخواد ۵۰۰تومن پول بلیط کنسرت بدم :))) متاسفانه نمیدونم کی اینقدر خسیس شدم!

۵۰

بعد از ثبت نام کلاس های رانندگی، خیلی همه هی گفتن برو گواهینامه ت رو بگیر و افاقه نکرد! ولی یهو بطور خودجوش دلم خواست با خانم مهربان و مامانم کل شهرو با ماشین دور بزنیم و ۱۲۳تا آهنگ شادی که جدا کردم رو گوش بدیم و... باتوجه به عشقی که درحال حاضر دارم، دیگه حقوقم رو بریزن، مشتاقم شوماخر بشم :))) بدون اینکه کسی زور کنه و به همین سادگی (ان شاءالله). حالا من اینهمه به بقیه میگم <<اگر میخواهید کاری رو انجام بدم، فقط محترمانه ازم بخواهید و به من آزادی بدید. برای انجام کار، به من عشق بدید، محبت بدید، امید بدید. اجبار و اصرار بی فایده ست.>> گوش نمیکنن! حتی همین الانم اگه عقلم رو کنار بذارم و بهم برای گرفتن گواهینامه اصرار کنن، بُعد لجباز وجودم مقاومت میکنه و به بقیه چه؟ گویان! برعکس خواسته شون عمل میکنه. امیدوارم سوار بنز شیطان نشم و عقلم رو کنار نذارم :))

یکی از اون ۱۲۳تا آهنگ؟ کلیک(آهنگ حرفت حرف من با صدای وحید فریاد)

۴۹

خدا همه ی آدم هایی رو که باید کار مردم رو انجام بدن اما اون رو روی میز خودشون نگه میدارن، ذلیل کنه :))

مثلا یه امضا چرا باید یه هفته-ده روز طول بکشه؟

۴۸

امیدوارم یادم بمونه فردا صبح به معاونمون بگم امکانش هست یه دونه این واریز حقوق ما رو پی گیری کنید لطفا. شاید من بخوام بیست و پنجم برم کنسرت!

بعد از چهارماه میخوان اندازه ی حقوق یه ماه آدم رو به ازای سه ماه کار کردن بدن و بعد از گذر یک هفته از اومدن اعتبار حقوقمون حتی زورشون میاد و درکشون نمیرسه که ۴۸ساعته یه امضا بزنن که اون پول به دست ما برسه.

۴۷

فردا از اداره کل میان دنبالم که بریم چندتا جا بازدید و درحالیکه خودم حاج آقا رو خبر کرده بودم، واقعا حوصله ی قرار گرفتن توی اون چهارچوب رو ندارم‌. به معنای واقعی کلمه بازدیدهای اداره کل به من خوش میگذره؛ چون خدا میدونه که کم کاری یا سهل انگاری نکردم و آقای راننده شون هم بسیااااار محترمانه با آدم رفتار میکنه. اصلا بعد از بازدیدهای اداره کل بود که من تصمیم گرفتم اگر خواستم ازدواج کنم، یکی از شروط ازدواجم این باشه که آقاهه همیشه در ماشینو برام باز کنه. ولی فارغ از این حرفها، وجدانا حال ندارم فردا برم بازدید و کاش میشد اونقدر با حاج آقا صمیمی باشم که آدرس رو بگیره و خودش بره بررسی!

۴۶

چند روز پیش با سه تا از دوستای دوران دبیرستانم دور هم جمع شدیم و یه جاهایی حرفی برای گفتن نداشتم‌؛ حالا نه اینکه از این بابت ناراحت بودم، نه، اما اون لحظه و دو سه باری که بعدا بهش فکر کردم، برام حس غریبی داشت. مثلا یه جا داشتن در مورد طلا خریدن حرف میزدن و یک لحظه به این دقت کردم که من همیشه فقط یه انگشتر حکاکی شده (نقره یا مخلوط با برنج) دستمه و تمام. خیلی وقت هم هست که نتونستم طلا بخرم، حتی طلا فروختم! درحالیکه توی جمع دوستان و حتی خانواده، جدی جدی خریدن و نگه داشتن و استفاده از طلا مورد مهمی تلقی میشه و واقعا هم زیباست، اما من چرا بهش اهمیت نمیدم؟ و چند روزه که دلم برای یه مشت طلایی که سالهاست استفاده نکردم تنگ شده و در عین حال به این فکر میکنم و از خودم میپرسم چرا باید برات مهم شده باشه؟ آفرین! من تحت تاثیر جمع قرار گرفتم. دقیقا همون چیزی که بااطمینان میگفتم اتفاق نمیفته و درسته که وقتی باخودم خلوت میکنم و عقلمو بکار میگیرم، بنظرم هنوزم این چیزا توی زندگی واقعا مهم نیست، ولی توی جمع و فضاش قرار گرفتن، میتونه یک لحظه ناراحت کننده باشه و این هیچ اشکالی نداره. یعنی هیچ اشکالی نداره اگه اون احساس غریبی رو برای چند ثانیه یا حتی چند دقیقه تجربه میکنی. مهم اون عقلیه که تهش بکار میگیری عزیزم. بی خیال بابا. به من بگو دل خوش سیری چند؟

۴۵

کلیک شنیدنی

۴۴

کلیک شنیدنی

دلم میخواست توی کنسرت ۲۵ام مهرماه علیرضا عصار باشم؛ درحالیکه حتی خواننده ی محبوب یک نفر از اطرافیانم هم نیست.

۴۳

کلیک شنیدنی

۴۲

اثرگذارترین نقش رو توی تعیین خیلی از موارد حساس، نماینده ها دارن و من گاهی واقعا دلم میخواد نماینده بشم. درحدی که دارم فکر میکنم قبل از اینکه این موضوع جدی بشه، حتی اگه ممکنه یکدرصد به واقعیت بپیونده، باید به دوستا و آشناهامون بگم اگه یروز کاندید شدم و گفتم <<نه! از طرف من به کسی قول و وعده ی بی جا ندید و ابدا اتوبوس اتوبوس شناسنامه نخرید>> شما به حرف من گوش ندید؛ من اون موقع از نظر اخلاقی نمیتونم چیزی جز این بگم. شما کار خودتونو بکنید توروخدا!

:)))

۴۱

من تا دیروز میگفتم خدایا معاونمون از اینجا بره، و به شوخی میگفتم هرررجا که بره خیلی بهتر از اینجاست. احتمالا چون مطمئن بودم ترفیع میگیره و باخیال راحت صحبت میکردم. ولی خارج از شوخی، الان اوضاع یه جوریه که مشخص نیست بهش ترفیع درجه بدن و به مرحله ای رسیدم که میگم خدایا نخواستیم بابا! با همه ی چالش ها ان شاءالله همین جا بمونه! و خنده م از این میگیره که هیچوقت فکر نمیکردم بخوام برای اینجا موندن کسی دعا کنم‌ :)))

۴۰

کلیک شنیدنی :)))

۳۹

کلیک شنیدنی

انرژی برخی آهنگ ها باعث میشن حس کنم دلم میخواد برای اونجایی بودم که خواننده داره درموردش میخونه!!! :)))

۳۸

پست معاون یه اداره ای رو کمتر از شیش ماه قبل از بازنشستگی، ازش گرفتن و باوجود اینکه فکر میکنم بهتر بود حرمت ۳۰سال بله چشم گفتنش رو نگه میداشتن، حقیقتا از بابت اتفاقی که رقم خورده ناراحت نیستم. تاجاییکه وقتی معاونمون گفت این اتفاق افتاده‌، گفتم عه؟ گفت آره، ناراحت نشدی؟ گفتم نه حقیقتش! دلسوز و شایسته ی جایی که بود، نبود و از قدرتش درست استفاده نکرد. چرا ناراحت باشم؟ گفت اینو جایی نگیا! گفتم نه بابا نمیگم. درحدی که یکساعت بعد یکی از همکارا اومد و گفت شنیدی چنین اتفاقی افتاده؟ و درحالیکه اثری از خوشحالی توی چهره م پیدا نبود، گفتم: عه؟ ای بابا! این میز و موقعیت ها به هیچکس وفا نکرده و سیستم اداری ما خیلی بی رحمه! اما خیره ان شاءالله.

:)) یادش به خیر، قبلا از این کارا بلد نبودم :)))

در راستای پست های اخیر

کلیک شنیدنی

۳۶

کلیک شنیدنی :))

۳۵

تا این لحظه ۹۰ تا آهنگ نسبتا شاد برای خانم مهربان جدا کردم و درحالیکه آخریش آهنگ دختر بلای اندی بود، از فکر کردن به اینکه قراره اینا رو گوش بده، خنده م میگیره :)))

کلیک شنیدنی

۳۴

پری روز یکی از مددجوهای مسن و مستاجرمون اومد و گفت صاحبخونه عذرش رو خواسته و با پولی که داره، نمیتونه خونه رو تمدید یا جای دیگه ای رو (درحد یه اتاق حتی) اجاره کنه
معاونمون خیلی بااحترام و محترمانه بهش گفت میخوای نامه بزنیم و بری آسایشگاه سالمندان؟ خانمه زد زیر گریه...
معاونمون گفت چیکار کنیم...
سرم رو به نشانه ی تاسف تکون دادم و چون چیزی برای گفتن نداشتم، سکوت کردم
معاونمون رو به خانمه ادامه داد: میری اونجا و بهت جا میدن که مال خودت باشه، غذات آماده ست، شام و ناهارت آماده ست، دغدغه ی دارو و اجاره خونه نداری. توی این سن باید ارامش داشته باشی...
خانمه به گریه ادامه داد
معاونمون نگاه می‌کرد و با تامل، لبخند میزد
با دیدن لبخندش، شاید عصبانی و گیج شدم. خنده م گرفت و گفتم خدایا! من از خنده ی‌شما خنده م گرفته! واقعا برام سواله که گاهی چطور میتونید اینقدر خوب باشید؟ الان دارید به چی لبخند میزنید؟
گفت میدونی! این خانم فکر میکنه من فقط به اون میگم بره سالمندان، و خنده م از اینه که خود منم ۲۰سال دیگه میرم همونجا که سربار بچه هام نباشم...
لبخند زدم؛ درحالیکه میخواستم بهشون بگم خب احتمالا شما میرید آسایشگاه خصوصی! اون با آسایشگاه سالمندان ما قابل مقایسه نیست و... من به مددجوها حق میدم که بعد از یک عمر زندگی عزتمندانه، دلشون نخواد برن آسایشگاه...
درحالیکه دیروز یاد گرفتم از این به بعد، کنار اینکه به مددجوهامون با آرامش و ادب حال به هم زنی میگم اونجا خیلی خوبه! کلی آدم همسن شما هستن، دوست پیدا میکنید و غیره... بهشون بگم منم چهل سال دیگه میخوام برم آسایشگاه! اصلا چیز بدی نیست عزیزم...

+گاهی بخاطر برخی واقعیت ها آه میکشم و فکر میکنم زنده یاد تختی که هيچ وقت نتونستم احتمال خودکشیش رو باور کنم هم اگه بود، توی این دوران شاید طاقت نمیاورد!

۳۳

وقتی گفت <<نمیخوام توی این منطقه کاری باشه که شما بلد نباشید>> بدون فاصله ادامه داد: شما نود و نه درصد میخوای بری، ولی اگه فقط یکدرصد میخوای بمونی، جوری کار کن که به اونجایی برسی که شایستگی و تواناییش رو داری! سابقه ت از همه کمتره اما اسمت توی استان مطرح شده؛ شما توانمندیهاتون خیلی بیشتر از پست مددکاری این‌اداره ست.
گفتم خیلی لطف دارند و لطف دارید. درحالیکه نیم‌ساعت پیش داشتم با کفش پاشنه بلندم میرقصیدم، آهنگ رقص چاقو تجزیه و تحلیل میکردم و الانم اینا رو مینویسم و چایی و شیرینی میخورم و به این فکر میکنم (برام سواله) که واقعا چقدر دلم میخواست یک زن خانه دار اما اجتماعی و پولدار باشم؟ :))

۳۲

چند روزه که معاونمون هی میپرسه شما فلان کار رو بلدید؟
هی میگم بله
و برام سوال هم نبود که چرا سوال میپرسه، تا رسیدیم به جایی که میپرسید یسری کارها که خانم دکتر انجام میده رو هم بلدم یا نه
درحد سطحی آگاهم، ولی چون کار نکردم، مسلط نیستم
درنتیجه دیروز در پاسخ به بلد بودن بخشی از کارها بهش گفتم خانم دکتر بلده و همیشه خودش انجام میده
گفت نمیخوام توی این منطقه کاری باشه که شما بلد نباشید
به معنی حرفش خیلی توجه نکردم و اینقدر کار داشتم که سریع گذشتم؛ تا امروز صبح که گفت احتمالا خانم دکتر بزودی از پیش ما میره (ترفیع میگیره) و احتمالا معاونمون هم دیگه معاون اینجا نخواهد بود...
هیچی دیگه... بیچارگی هم عالمی داره :))) الحمدلله

۳۱

پری روز با خانم مهربان که دوره ی سختی از بیماری رو داره به تنهایی سپری میکنه، برمیگشتم خونه و همینجوری صحبت میکردیم که نمیدونم چی شد یهو توی راه گفت ان شاءالله بیام عروسی تو. منم طمانینه گفتم ان شاءالله و یهو دیدم به شدت خوشحال و با ذوق گفت خداروشکررر! تو هیچوقت نمیگفتی ان شاءالله. گفتم جدی؟ خودم توجه نکرده بودم و... همینجوری صحبت میکردیم که بین راه گفت قصد داره فلشش رو ببره و بده براش آهنگ های شاد پر کنن. گفتم بدید من براتون پر میکنم. گفت واقعا؟ گفتم آره و گوشیم رو در آوردم که چندتا از آهنگ های شاد توی گوشیم رو پلی کنم
درحالیکه میخندیدیم ادامه دادم: یه پوشه توی گوشیم دارم به نام آهنگ های قری!
گفت جدییی؟ گفتم آره. خندید و گفت چرا زودتر نگفته بودی؟ گفتم سعی داشتم یه کم سنگینیمو حفظ کنم :))) و همینطور که صحبت میکردیم، یهو آهنگ ماشالا ماشالای سه برادر خداوردی پخش شد؛ درحالیکه از خنده صورتم درد گرفته بود گفتم اینو قراره توی عروسیم پخش کنم!
و قاه قاه زدیم زیر خنده :)))) متوجه شدم که حرف زدن درمورد عروسی خیلی خوشحالش میکنه و خلاصه امشب یکساعتی شد که نشسته بودم تا آهنگ های شاد محبوب و مطلوبم رو جدا کنم و یهو به آهنگ رقص چاقوی ژوبین رسیدم. میخوام اینم براش بریزم توی فلش و بگم قراره اینو برای رقص چاقوم پخش کنم و دامادم باید چاقو رو بهم بده و یکساعت در مورد این باهاش صحبت کنم که آهنگ به این قشنگی! اینهمه حرف قشنگ! آیا اینا رو با عروس هست یا نه؟ با کسی هست که داره با چاقو میرقصه؟ چه غلطا :)) اصلا چرا کسی غیر از عروس باید با چاقو برقصه؟ چرا وسطش میگه چاقویی که تو دستته رو برو برو بده عروس خانوم؟ آقا بعد از اونهمه حرف زیبا، چاقو باید دست کسی غیر از عروس و داماد باشه؟ نمیفهمم اصلا :))) یعنی با عروسه که بهش میگه چاقو رو بره به داماد تحویلش بده؟ و قاه قاه بخندیم...
این روزها دنبال دلایلی برای خوشحالی کنار خانم مهربانم... حتی صرف گیر دادن به یه آهنگ ساده!

کلیک شنیدنی

۲۸

کلیک شنیدنی

۲۶

الحمدلله ‌...

۲۴

دوستم از ساعت پنج رفته برای اینکه مژه هاش رو درست کنه و فارغ از اون زیبایی غیرقابل انکار بعد از انجام کار، تازه یکی از چشماش اوکی شده و برای اون یکی هم چهل دقیقه زمان لازمه و من اصلا در ذهنم نمیگنجه که یروز اینهمه واسه یه قشنگی موقت وقت بذارم :)) چهل دقیقه برای یه چشم خیلیه بنظرم. حالا اینکه حوصله ندارم، نمیدونم دقیقا نشان از چیه! ولی خرابی اوضاعم رو نشون نمیده ان شاءالله :)))