پست ثابت

دیروز خانم فرمانده اومده بود اداره و گفت صاد! میمونی دیگه؟ گفتم نه عزیزم دارم میرم
گفت میرم چیه! بمون.
گفتم دعا کنید ظرفیتم بیشتر بشه، شاید یروز خدا هم خواست و برگردم
گفت نرو، پشیمون میشی
گفتم دلم براتون تنگ میشه و دلم پیش مددجوها میمونه و احتمالا بعدا هم مثل الان بهشون سر میزنم، ولی از این تصمیمم پشیمون نمیشم
گفت خب تو که مددکاری رو ادامه میدی، چرا میخوای بری؟ نرو
گفتم نیاز دارم مدتی استراحت کنم
گفت خب دو هفته کار نکن
خندیدم و گفتم دو هفته خیلی کمه
گفت خب یکماه، تا آخر تابستون همه ش نیا اصلا
انتظارش رو نداشتم و فقط لبخند زدم.
سکوت عمیقی بینمون حکم فرما شده بود تا اینکه خانم فرمانده برگشت و گفت صاد! صادقانه: امروز صبح که رفتم پیش رییس، گفت خانم صاد میخواد بره، برو باهاش صحبت کن ببین میتونی نظرشو عوض کنی
بعد از اینکه با خنده گفتم <<چرا خودش بهم نگفت؟>> لبخند زدم و گفتم لطف دارن و لطف دارید
گفت ببین جدی ميگما. اینهمه آدم رفتن و اونهمه رو بیرون کردن! هیچکس نگفت نه! هیچکس نگفت بمونن؛ ولی تو رو رئیس و معاون و بقیه میگن نگه داریم. رییس صبح گفته بهت بگم بمون. منم میگم بمون. چرا میخوای بری؟ بمون. رئیس میگه بمون.
گفتم <<نمیتونم>> و خواهش کردم بیشتر اصرار نکنه. ولی خب... این روزها این رو بارها با بخشی از قلبم حس کردم که حتی بیرون اومدن از یه شرایط بد هم میتونه خیلی سخت باشه. اینو جدی میگم.

باتوجه به اینکه حداقل یک ماه و نیمه که اعلام کردم دیگه مایل به ادامه ی همکاری نیستم و در توانم نیست که مددکار باشم، به من ربطی نداره که مددکار نیاوردن و واااااقعا قصد داشتم امروز که رسیدم خونه، لاک بزنم و فردا نرم اداره، ولی برامون پول فرستادن و بصورت کاملا خودجوش دارم فردا میرم اداره که مددجوهام جا نمونن. :/ ولی این باعث نمیشه که برای سهل انگاریشون در جايگزين یه مددکار بهشون حق بدم.

خدایا از تو توی سختی ها و ناملایمات، شكيبائى خالى از ناسپاسى میخوام و... ممنونم که کمکم میکنی.

کلیک :)) میخواهید املیا رو خیلی خیلی خوشحال کنید؟ بهش نوشابه ی مشکی با یخ بدید؛ ترجیحا توی این لیوانای شیک و پایه دار.

حالا منکه با نوشابه موافق نیستم! ولی کاش به سلیقه ی همه ی دوستام همینجوری آگاه بودم :)))

امروز املیا اینا رو (با مامان مهربونش و مادربزرگ دوستداشتنیش) عصرونه دعوت کرده بودم و اینقدر مهمونداری نکرده بودم که از صبح تا حالا یکسره داریم میخندیم :)) ولی در این لحظه حتی حال ندارم تعریف کنم!

شُکر.

امروز خانم فرمانده پیام داد که ان شالله بمونی پیش ما
براش نوشتم لطفا برام دعا کنید که ظرفیتم بیشتر بشه و اگه خدا خواست یروز دوباره برگردم
نوشت نرو
نوشت بمون
نوشت نرو بمون بهت احتیاج دارن مددجوهات عزیز
و من تمام مدت مطمئن بودم که همه چی تموم شده و راضی بودم از اینکه همه رو به خداوند سپردم؛ تا اونجایی که نوشت <<من از امام حسین خواستم بمونی>>
یک لحظه سر جام میخکوب شدم و حس کردم که کاملا بی دفاعم.
درسته که در نهایت مودبانه نپذیرفتم، اما هربار که یاد اون جمله ش میفتم دلم میلرزه. این اسم ها نقطه ضعف منن؟

میشد هر لحظه حس کرد که زندگی چیز زیبا و شگفت انگیزیه؛ اما... حیف

گفتم برامون یخچال اومده؟ آره خلاصه برامون یخچال اومده و هرکدوم از مددکارا نفری ۴تا سهمیه داریم. حالا من چون دارم میرم و معاونمون هم از روی لطفش (و هم اینکه میدونه خیلی از مددکارا زحمت و مسئولیت توزیع رو قبول نمیکنن) بهم گفت شما بیشتر اسم بده! و منظورش از بیشتر، بطور مثال به جای ۴ تا، ۶یا نهایتا ۷تا اسم بوده؛ درحالیکه من الان متوجه شدم که تا این لحظه ۱۰تا اسم براش فرستادم و دوتا هم گفتم برم بازدید و بررسی کنم، اگه تایید شد اونم براتون میفرستم!
تازه فکر میکنم ده تا سهمیه هم کمه!‌ و بااین اوصاف معاونمون صبح شوکه میشه.

هی یاد حرف خواهرم میفتم که گاهی به شوخی میگه <<هیچوقت به سهم خودت راضی نبودی و همیشه بیشتر میخواستی>> :))

کلیک شنیدنی (مداحی)

کلیک شنیدنی (مداحی)

کلیک شنیدنی❤️

کلیک شنیدنی (مداحی)

کاش میشد نیروهای بررسی و بازدید کمیته امداد، ناشناس باشند. منِ کوثر صاد رو توی محله های مختلف، تعدادی از آدمها می‌شناسند و بعبارتی گاو پیشانی سفیدم. مثل بقیه ی مددکارا. هرقدر هم بگیم مشکلی نیست، نمیتونیم این واقعیت رو انکار کنیم که ورود ما به یه خونه، واقعا احساس و صورت خوشی نداره. حالا من هرقدر هم اجازه بگیرم و بگم <<یاالله>>، هرقدرم بگم <<الهی! ماشاءالله خونه تون چه صفایی داره!>>...

کاش نیروهای بررسی و بازدید کمیته امداد، ناشناس بودند؛ اگر واقعا رهرو راه امام علی ع هستیم.

رییسمون هنوز کسی رو برای مددکاری قبول نکرده. امروز متوجه شدم سه نفر معرفی شدن و هرسه رو رد کردند. این درحالیه که چیزی تا پایان این ماه نمونده و بااینکه بخشی از وجودم واقعا نمیخواد به این کار و به این رَویه خاتمه بده، سعی میکنم این بخش رو نادیده بگیرم.

نفس خود را ميزان ميان خود و ديگران قرار ده، پس آنچه را كه براى خود دوست دارى براى ديگران نيز دوست بدار، و آنچه را كه براى خود نمى پسندى، براى ديگران مپسند، ستم روا مدار، آنگونه كه دوست ندارى به تو ستم شود، نيكوكار باش، آنگونه كه دوست دارى به تو نيكى كنند، و آنچه را كه براى ديگران زشت مى دارى براى خود نيز زشت بشمار، و چيزى را براى مردم رضايت بده كه براى خود مى پسندى.
آنچه نمى دانى نگو، گر چه آنچه را مى دانى اندك است، آنچه را دوست ندارى به تو نسبت دهند، در باره ديگران مگو.
بدان كه خود بزرگ بينى و غرور، مخالف راستى، و آفت عقل است، نهايت كوشش را در زندگى داشته باش، و در فكر ذخيره سازى براى ديگران مباش، آنگاه كه به راه راست هدايت شدى، در برابر پروردگارت از هر فروتنى خاضع تر باش.

همانا داستان آن كس كه دنيا را آزمود، چونان مسافرانى است كه در سر منزلى بى آب و علف و دشوار اقامت دارند و قصد كوچ كردن به سرزمينى را دارند كه در آنجا آسايش و رفاه فراهم است.
پس مشكلات راه را تحمّل مى كنند، و جدايى دوستان را مى پذيرند، و سختى سفر، و ناگوارى غذا را با جان و دل قبول مى كنند، تا به جايگاه وسيع، و منزلگاه أمن، با آرامش قدم بگذارند، و از تمام سختى هاى طول سفر احساس ناراحتى ندارند، و هزينه هاى مصرف شده را غرامت نمى شمارند، و هيچ چيز براى آنان دوست داشتنى نيست جز آن كه به منزل أمن، و محل آرامش برسند.

امّا داستان دنيا پرستان همانند گروهى است كه از جايگاهى پر از نعمت ها مى خواهند به سرزمين خشك و بى آب و علف كوچ كنند، پس در نظر آنان چيزى ناراحت كننده تر از اين نيست كه از جايگاه خود جدا مى شوند، و ناراحتى ها را بايد تحمّل كنند.

قبل از پيمودن راه پاكان، از خداوند يارى بجوى، و در راه او با اشتياق عمل كن تا پيروز شوى، و از هر كارى كه تو را به شك و ترديد اندازد، يا تسليم گمراهى كند بپرهيز.

و چون يقين كردى دلت روشن و فروتن شد، و انديشه ات گرد آمد و كامل گرديد، و اراده ات به يك چيز متمركز گشت، پس انديشه كن در آنچه كه براى تو تفسير مى كنم،

اگر در اين راه آنچه را دوست مى دارى فراهم نشد، و آسودگى فكر و انديشه نيافتنى، بدان كه راهى را كه ايمن نيستى مى پيمايى، و در تاريكى ره مى سپارى، زيرا طالب دين نه اشتباه مى كند، و نه در ترديد و سرگردانى است، كه در چنين حالتى خود دارى بهتر است.

دلم برای حال و هوای محرم تنگ شده. کاش وقت داشتم و انرژی و توانش هم داشتم و میرفتم مراسم... روز چهارمه و واقعا نفهمیدم اون سه روز چجوری گذشت‌ :(

امروز وسط حجم عظیمی از مراجعات و لیست گیری و فشار روانی و کار، یه لحظه گوشی به دست رفتم دم میز معاونمون که لیستی که نوشته بودم رو باهاش چک کنم و همزمان یه مراجع شروع کرد به صحبت و یکی از همکارا هم اومد و شروع کردیم به سلام و علیک کردن و درحالیکه لیست توی دستم بود، یک لحظه به خودم اومدم و دیدم گوشیم توی دستم‌نیست‌ :)) هی فکر کردم که وقتی پاشدم توی دستم بود! ولی بقیه ش رو یادم نمیومد تا اینکه پیش خودم گفتم احتمالا از روی عادت و ناخودآگاه گذاشتمش روی میزی که بهش رسیدم و معاونمون برش داشته. یک لحظه از به خاطر اوردن دفعاتی که معاونمون چنین کاری کرده خنده م گرفت و درحالیکه میز رو با چشم چک کردم، معاونمون رو دیدم که صد در صد مشغول مراجعات به نظر میاد و سعی میکنه به اینکه به همکارم گفتم <<شما گوشی منو ندیدید؟>> بی توجه باشه و احتمال دادم که حدسم درسته. درنتیجه بهش گفتم آقای معاون احیانا گوشی من رو شما برنداشتید؟
خیلی جدی و طمانینه گفت مگه گوشیتون رو به من داده بودید؟
گفتم نه ولی از جام که پاشدم توی دستم بود و دقیقا یادم نمیاد ولی حس میکنم یه دقیقه گذاشتمش روی میز شما و با شناختی که ازتون دارم احتمال میدم شما قایمش کردید که من سرانجام همینجوری اینور و اونور نذاشتنش رو یاد بگیرم :))
چیزی نگفت
به چک کردن میز ادامه دادم و گوشیم رو دیدم!
گفتم آقای معاون!!!
همینطور که گوشی رو برداشتم، لبخند زد و گفت خیلی راحت گوشیتون رو میبرن!
و درحالیکه همکارم و مراجع ها شاهد این لحظات بودند ادامه داد: گوشی رو همینجوری ول میکنه!
خندیدم و درحالیکه همکارم به معاونمون حق میداد گفتم: گوشی و وسایل منو نمیبرن اما یروز اگه گوشی منم ببرن من باور نمیکنم! اینقدر آقای معاون وسایل منو جهت آموزش برداشته و من متوجه نشدم که فکر میکنم هرچی رو یه جایی جا بذارم، تهش دست معاونه! :)))
خودش هم خنده ش گرفته بود و من حقیقتا امیدش رو دوست دارم
بعد از دوسال خداشاهده اگه من بودم میگفت ولش کن! یاد نگرفت که نگرفت؛ بذار گوشیشو ببرن!
حالا این که من معتقدم گوشی و وسایل منو هیچوقت نمیبرن و این حرکتم خیلی از روی عادت و ناخودآگاهه که اصلاح نشده، در عدم اصلاحش مزید بر علته! :))) (یعنی اگه معاونمون بر نداره که یهو غیب بشه، عمیقا حس میکنم مردم اینقدر خوبن که خودشون مواظب هستن و واقعا حس نمیکنم باید خیلی مراقب وسایلای شخصیم باشم! همیشه همونجایی که میذارمش (دم دست) هست و حتی انگار اهمیت لیستی که تهیه میکنم‌ توی ذهنم از گوشی و کیفم بیشتره:)) خطرناکه واقعا)

وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَانًا نَصِيرًا ... (یعنی: و بگو پروردگارا مرا [در هر کاری] به طرز درست داخل کن و به طرز درست‌خارج ساز و از جانب خود برای من تسلطی یاری‌بخش قرار ده). آمین و آمین...

قبل از اینکه مددکار و وارد فضای اداری بشم، از صمیم قلبم از خدا خواستم بتونم بدون پارتی بازی و این چیزا و فقط بخاطر شخصیت و توانایی خودم به یه محیط اداری ورود کنم و واقعا تنها هدفم خدمت بود. الان اما اینقدر خشم دارم که دیگه هدفم فقط خدمت کردن نیست و این موضوع حالم رو بد میکنه.
الان از صمیم قلبم و مثل اون روزا که میخواستم بتونم بدون پارتی بازی به این فضا ورود کنم، توی همین فضا از خداوند قدرت میخوام. من از صمیم قلبم قدرت میخوام. خیلی خیلی قدرت میخوام و اینکه نتونم بر حسم غلبه کنم، من رو میترسونه.
از اینکه یک عده از آدمهایی که بیشتر اوقات سعی کردن بهم آسیب برسونن و هیچوقت باهام یکدل و صادق نبودن، من رو میدیدن که علی رغم سنگ اندازی هاشون کار خودم رو انجام میدم، لذت می‌بردم. از قدرتی که خداوند با لطف خودش بهم بخشیده بود لذت میبردم. اما این به همین جا ختم نمیشد؛ من هر روز بیشتر میخواستم و این میتونست دردسر درست کنه. من از عاقبت خواسته و احساسم ترسیدم و درحالیکه برای کناره گیری مجموعه دلایلی داشتم، خشم و شدید شدن میلم نسبت به قدرت، یکی از این دلایل بود. اونجایی که توی ذهنم خواستم با یه تعداد از آدمها بخاطر ظلمی که ازشون میدیدم یا میدونستم، شدیدا برخورد کنم؛ اونجا که دلم میخواست دهنشون رو پاره کنم و توی شکمشون مشت بزنم و دندوناشون رو بشکنم‌و... پیش خودم فکر کردم تا بر خشمم غلبه نکردم، صلاحیت این رو ندارم که به خدمتم ادامه بدم. و حالا، درکنار اینکه روزی چندبار (ناآگاهانه) از صمیم قلبم از خداوند قدرت میخوام، ازش (آگاهانه) میخوام من و دیگران رو از شر این خشم و از این خشم هم محافظت کنه.

خدایا من رو از این خشم مخربی که توی دلم دارم، نجاتم بده... خواهش میکنم.

کلیک شنیدنی

معاونمون امروز در راستای نتایج ریاست جمهوری، خیلی ارام و مسلمانانه (تسلیم در برابر خواست خدا) یه چیزایی گفت توو مایه های اینکه: مردم رئیس جمهور خودشون رو انتخاب کردند، این انتخاب مردمه، ما بهش احترام میذاریم و همونطور که اقای جلیلی گفتند، همه باید به رئیس جمهور منتخب کمک کنیم تا با قدرت طی چهار سال پیش رومون پیشرفت کشور رو رقم بزنیم

-کاش حداقل توی اون سن، نصفی از اینهمه آرامش و درایت این آدم رو داشته باشم!

امروز یه مراجع داشتم، یه چیزی گفت و از جای دیگه هم عصبانی بودم و خواستم جوابش رو بدم
همینکه جمله ی اول رو گفتم، معاونمون سریع و بالبخند گفت جواب ندید خانم صاد، برای چی توضیح میدی؟
یک لحظه نگاهش کردم و سرم رو به نشانه ی باشه و تایید حرکت دادم و یاد تموم روزهایی افتادم که حتی در برابر خودش بهم گفت توضیح ندم. نیازی به توضیح نیست. من رو میشناسه و نظرم رو قبول داره.

ضعفی در برخی پاسخ دادن ها هست که کاش یاد بگیرم.

کلیک شنیدنی

خانم فرمانده بخاطر گره های ذهنیش، از اینکه ازش تعریف و تشکر کنن یا مخصوصا اگر بتونه برای کسی که (خود خانم فرمانده) فکر میکنه ازش برتر و بهتره کاری انجام بده، لذت میبره. از احساس و استفاده از قدرتش لذت میبره. و این باعث میشه که مایل باشه برای منم کاری انجام بده و... خدایا از اینکه بخوام ازش سوءاستفاده کنم، به تو پناه میبرم🤦🏻‍♀️

خدایا به پروردگاری تو گواهی می‌دهم، اقرار کننده‌ام که تو پروردگار منی و بازگشت من به‌سوی توست
خدایا مرا پرهیزگار گردان و خیر در آنچه مقرر کردی را برایم اختیار کن و به من در تقدیرت برکت ده تا شتاب آنچه را تو به تأخیر انداختی نخواهم و تأخیر آنچه را تو پیش انداختی آرزو نکنم.
خدایا قرار ده، بی‌نیازی را در روح و روانم و یقین را در قلبم و اخلاص را در عملم و نور را در دیده‌ام و بصیرت را در دینم
خدایا از آنچه می‌ترسم مرا بس باش و از آنچه پرهیز می‌کنم نگهداری کن و در روح و روانم و دینم از من نگهبانی فرما و مرا در سفرم نگهدار و در خاندان و مالم جانشینم باش و مرا در آنچه نصیبم فرمودی برکت ده و در نزد خویش خوارم ساز اما در دیدگان مردم بزرگم کن و از شرّ جن و انس سالمم بدار و به گناهانم رسوایم مساز و به پنهانم خوار و بی‌مقدارم مکن و به عملم دچارم مساز و مرا از نعمت‌هایت محروم مفرما و به غیر خود واگذارم مکن...
ای خداوند بزرگ و مهربان.....

امروز بعد از مدتها خیلی خوشحال بودم (چند روزه که سطح انرژیم بالا رفته) و دلم خواست یه ناهار مفصل درست کنم. موفق هم بودم و نمیتونم توصیف کنم که چقدر حالم قشنگ بود! اما میدونید وسط آشپزخونه به چی فکر کردم؟ به اینکه این دو سال چطور گذشت...
معاون ما به من میدان داد، برام جایگاهی رو تعریف کرد که دیگران به سادگی نمی‌پذیرفتند، ازم حمایت کرد و تمام تلاشش رو کرد که ارتباطات من گسترش پیدا کنن؛ با اداره کل کار داشتیم، با رییس هامون کار داشتیم، میگفت شما زنگ بزن، خودت رو معرفی کن و بگو از طرف من تماس گرفتی و اینطوری شد که خیلیا با من آشنا شدن که من اصلا نمیشناسمشون!
مایل بود توی جلسات حضور داشته باشم و درحالیکه واقعا از حضورم توی جلسات خوشحال نبودم، اصرار داشت که سیاست سکوت رو کنار بگذارم و صحبت کنم.
میخواستیم یه جا آمار بگیریم، دوبار خودش رفته بود و جاده صاف شده بود، دفعه سوم که به نتیجه میرسید، من رو میفرستاد بعنوان نماینده :(
ماها برای استفاده از ماشین اداره سهمی نداشتیم؛ خودش کارت میزد و میگفت بریم. نمیتونست بیاد، میگفت خودت برو.
از بازرسی و حسابرسی میومدن و میخواستن با من صحبت کنن؟ قبلش خودش سریع و کوتاه باهام صحبت می‌کرد و طمانینه و بالبخند میگفت استرس نداشته باشید، نگران نباش، با آرامش جوابشون رو بده. واقعیت رو هم‌بگو. و همیشه باخنده میگفت <<با لبخند وارد اتاق بشید!>>
اونجایی که نگران کننده و خطرناک بود، نمیذاشت به من برسه و وقتی خودش به دردسر میفتاد و من میدونستم که حقش نیست و میخواستم حرف بزنم، میگفت خودم از پسش بر میام و جای ناراحتی نیست، خدا هست؛ شما خودتون رو درگیر نکنید.
در خلال کار به یکسری نکات مدیریتی، نکات اخلاقی و نکات روانشناسی اشاره می‌کرد و همیشه یه کتاب برای مطالعه روی میزش بود که بخاطر فشار کار و حجم مراجعات شاید هفته ای یه صفحه میخوند، اما کنارش نمیذاشت و ازش دست نمی‌کشید
به معنای واقعی کلمه صبور بود. صبور، سخت کوش و امیدوار!
اون در من کسی رو میدید که میتونستم باشم، و باهام جوری رفتار میکرد که با رییس هاش رفتار میکنه.
حرفم و تشخیصم و تقسیمم رو بدون چون و چرا میپذیرفت و معتقد بود و همیشه میگفت که من و خانم دکتر اخلاق، استعداد و قدرت مدیریت داریم و باید پیشرفت کنیم. از اینکه از همکارا و کارمنداش تعریف کنه، نمی‌ترسید و جوری با افتخار از این همکاری صحبت می‌کرد که واقعا انگار همکاری با شما لطفی در حق شخص خودش بوده!
همیشه سعی میکرد توی ادمها یه نقطه ی مثبت پیدا کنه. به من بعنوان یک نیروی جوان اعتماد کرد، حتی الان یادم اومد که برای گزینشم اجازه نداد من کوچکترین سختی ای بکشم و درحالیکه اون موقع هنوز نمیدونست دوسال پیش رو قراره چه شکلی باشه، از اعتبار خودش برای تایید من هزینه کرد و از اینکه بعد از دوسال همکاری حس میکنم محبت ها و زحمات و تعلیماتش رو به باد دادم احساس عذاب وجدان میکنم... درحالیکه من به کسی جز خودم مدیون نیستم. حتی به خودمم مدیون نیستم. ناراحتی و عذاب وجدان برای چی؟

مناظره ی دیشب رو دیدم و امروز به جواب این سوال رسیدم: فکر میکنی حسرت تو توی زندگی چیه؟
-اینکه نتونستم و هنوز نمیتونم با همه ی آدمها گفت و گو کنم.
بزرگترین حسرتت چیه؟
-فعلا داشتن خانواده ای که باوجود همه ی تفاوت ها و اختلاف نظرها، بتونم باهاشون گفت و گو کنم. آدمهایی که بتونیم باهم حرف بزنیم.

فکر میکنید یکی از حسرت ها و بزرگترین حسرت شما چیه؟