بار خدايا، از تو راه خير را میطلبم، كه تو به آن آگاهى. پس درود بفرست بر محمد و خاندان او و هر چه خير است براى من مقدر فرماى
و به ما الهام كن شناخت راهى را كه بايد اختيار كنيم. و آن را وسيله ‏اى ساز كه به آنچه براى ما مقرر كرده ‏اى راضى باشيم و در برابر حكم تو تسليم شويم.
پس غبار ترديد از دل ما بزداى و ما را به يقينى چون يقين مخلصان يارى فرماى.
بار خدايا، براى ما مخواه كه در شناخت آنچه براى ما گزيده‏ اى عاجز آييم، آنگاه تقدير تو را حقير شماريم‏
و آنچه را خشنودى تو در آن است مكروه داريم و به راهى رويم كه ما را از سرانجام نيک دور دارد و به غير عافيت نزديك گرداند.
خداوندا، ناخشنودى ما را از قضاى خود به خشنودى بدل فرماى و هر حكم تو را كه دشوار مى ‏شماريم بر ما آسان گردان.
در دل ما انداز كه مطيع اراده و تسلیم مشيت تو باشيم، تا در گزاردن هر كار كه فرمان داده ‏اى در آن شتاب ورزيم درنگ نكنيم
و در هر كار كه خواسته ‏اى درنگ كنيم شتاب نورزيم و آنچه را كه تو دوست مى‏ دارى ناخوش نينگاريم و آنچه را تو ناخوش مى ‏دارى اختيار نكنيم.
بار خدايا، كار ما به راهى انداز كه فرجامش پسنديده ‏تر بود و سرانجامش بهتر، كه هر فايدت كه از تو رسد گرانبهاست و هر بخشش كه كنى عظيم است و هر چه خواهى كنى، و تو بر همه چیز توانایی...

کلیک شنیدنی

دیروز به معاونمون گفتم من با خانم فرمانده دعوا کردم و درحالیکه <<یاخوده خدا! چیکار کردی!!>> از چهره ش پیدا بود، درنهایت گفت اشکالی نداره و توی صحبت های دیروزش به این اشاره کرد که حالا من فقط یه بخش کوچیک رو میبینم و از خیلی چیزها خبر ندارم!
حالا نمیدونم میخواست بهم روحیه بده یا چی، ولی علی رغم تلاشش برای برقراری ارامش من، قبل از اینکه با معاونمونم دعوام بشه یا برای پاک کردن اشکام دستمال کاغذی لازم بشم، اتاقش رو تک کردم :))
و جوری با هیچکسم میل سخن نیست که کاش یه چوب جادویی داشتم و باهاش یه عده ی اصلاح ناپذیر دم دستم رو میزدم خشک میکردم به حق پنج تن! :)))

ای خدا...

دو روزه که از هر زاویه ای به برخی همکارام نگاه میکنم، واقعا به هیچ دردی نمیخورن. یعنی واقعا هیچ کار مفیدی برای هیچکس انجام نمیدن و فقط مایه ی ظلم و رنج و زحمتن. مایه ی ظلم و رنج و زحمتن و متاسفانه نمونه ی بارز تظاهر و دروغ و بی مسئولیتی و وظیفه نشناسی و زور.

متاسفانه اینکه میبینمشون و نمیتونم برای مردم کار زیادی کنم، خشمگینم میکنه و... اینقدر از دستشون عاصی ام که خدایا در این مصیبت بزرگ، به من صبر بده.....

کلیک شنیدنی

سیاوش قمیشی چه اهنگ لطیفی خونده. چه شعر قشنگ و سخاوتمندانه ای! :))

گاهی که به یکی از همکارام فکر میکنم، بعد از دوسال مدام و مداوم دیدنش، به این فکر میکنم که ما در خیلی زمینه ها، خیلی کُند پیشرفت میکنیم، چون قدرت رو دادیم دست آدمهایی که از بهره ی هوشی بسیار پایینی برخوردارند و توانایی حل مسئله و درک دیگران رو ندارند...
حیف.
امیدوارم خداوند درایت و صبرِ تعامل با این موجوداتِ دوپا رو تا روزی که قدرت رو ازشون میگیره و به انسانهایی میبخشه که لیاقت و شعورش رو دارند، به ما بده‌. آمین واقعا. ان شاءالله...

به چشم دیدم ادمهایی رو که وقتی ازدواج کردند، خونه و ماشین و موقعیت اجتماعی و مدرک تحصیلی و زمین و پس انداز کافی برای شروع یه زندگی خانوادگی رو داشتند و توی فراز و نشیب های زندگی، هی از دست دادند و از دست دادند و اینقدر از دست دادند که الان یا از همسرشون جدا شدند یا فقط باهم یک همخونه هستند. زندگیشون شور و شوق و آرامش خاطر یه زندگی مشترک رو نداره و علاوه بر این، اون خونه و ماشین و زمین و کار و موقعیت اجتماعی هم از دست رفته...
طی همین یکسال اخیر، حداقل ۳مورد رو دیدم و همیشه به خودم میگم داشتن حداقل ها، لازمه؛ اما داشتن همه چیز منطقی و ضروری نیست و ادم بهتره این رو در نظر بگیره که آدمی رو انتخاب کنه که اگر روزی به هر دلیلی اون آدم همه ی آنچه که از مادیات در دنیا بدست آورده بود رو هم از دست داد، ادم بازم دلش بخواد کنارش بمونه، باهم بسازه و با تموم قلبش ایمان داشته باشه که اون ادم و اون رابطه و اون زندگی ارزشش رو داره، بهش عشق میورزه و بهش افتخار میکنه.
اینها رو مینویسم که یادم نره...
من برای شروع یه زندگی خانوادگی جدید، انسانی رو میخوام که اخلاق، ایمان، آزادگی و آگاهی و معرفت داشته باشه. قاطعیت و مهربانی داشته باشه. همینطور صداقت و جرئت و شجاعت، و ظرفیت بخشش رو.
چنین آدمی، قطعا وسط معرکه پرحرفی نمیکنه و حرفهای الکی نمیزنه؛ پس دیگه نمیگم ادمی رو ترجیح میدم که وسط معرکه پرحرفی نکنه و حرفهای الکی نمیزنه.
چنین آدمی قطعا خودساخته ست و از یک احساس آرامش نسبی بهره منده؛ پس دیگه به اینکه باید بتونه حداقل ها رو برای یک زندگی نوپا فراهم کنه و انسان خشمگین و عصبی ای هم نباشه، اشاره نمیکنم.
چنین فردی قطعا انسان صبور و اهل تفکریه که حرف راست میزنه و به آنچه که میگه عمل میکنه
این ادم میتونه رازدار و یاری دهنده ی درماندگان باشه. از فطرت بالایی بهره منده. تماشاچی نیست. سخاوتمنده. حسادت در وجودش جایی نداره. خودش کار درست رو انجام میده. اگه توی جمعی حرفی میزنه، یا اون حرف لازمه و یا ازش خواستن و آنچه که به زبون میاره هم (جون کسی رو به خطر نمیندازه و از انسانی آبرویی نمیبره و...) ارزشش رو داره.
متواضع هست و تحت تاثیر و از روی خشم و عصبانیت عمل نمیکنه و وقتی میتونه کسی رو اذیت کنه، اذیت نمیکنه. در کمال جدیت، تاجایی که ممکنه، گذشت نشون میده.
باانصافه.
توانایی جسمانی خوبی داره، میتونه گرسنگی رو تحمل کنه! و توی یکی از ورزش های کشتی، تکواندو یا کاراته تجربه داره. (حالا این تجربه رو اگه نداشت هم اشکالی نداره :)) )
مشروبات الکی و داروهای روانگردان استفاده نمیکنه.
وقتی اتفاق ظاهرا ناگواری رخ میده، شکوه و گلایه نمیکنه. و در یک کلام به وجود خداوند ایمان داره و دوستدار اهل بیت علیه السلام هستش و تلاشش رو برای انسان بودن بکار میبره.
همین! همینقدر واضح و مشخص و ساده.
خدایا بنظرت این خواسته ی زیادیه؟ :)) برای تویی که لطف و بخشش و سخاوتت بی انتهاست، قطعا زیاد نیست؛ پس لطفا نه در اندازه ی شایستگی ما، بلکه اونجوری که در خور کَرَم توست، به ما بخشش. آمین و متشکرم...

پروردگارا من به درگاه تو عذر می خواهم از این (گناه) که مظلومی به حضور من به او ظلمی رسیده باشد ‌و من او را یاری نکرده باشم (و به فریاد ‌آن مظلوم نرسیده باشم) ‌و از (این گناه) که معروفی (یعنی خیر ‌و احسانی) از کسی به من رسیده باشد ‌و من شکر او را به جا نیاورده (یا پاداش احسانش را به احسانی نکرده) باشم ‌و از این (گناه) که کسی نزد من از کار بدی عذر خواه آمده باشد ‌و من عذرش را نپذیرفته (و معذورش نداشته) باشم ‌و از این (گناه) که فقیری مضطر از من درخواست چیزی کند ‌و من بر او ایثار ‌و اعطا نکرده (و حاجتش با تمکن روا نساخته) باشم ‌و از این (گناه) که حقی از حقوق مومنی بر من لزوم یافته باشد ‌و من اداء ‌آن حق به حد کمال نکرده باشم ‌و از این (گناه) که عیب کسی (و قبح عمل مومنی) بر من آشکار شود ‌و من ‌آن عیب را نپوشانیده ‌و مستور نکرده باشم ‌و هم از هر گناه که بر من پیش آمد کرده ‌و من از او دوری نکرده باشم...

یکساعته که میخوام بنویسم و نمیتونم و هيچ وقت این وضعیت رو دوست نداشتم...

دیروز در دفاع از حقم با خانم فرمانده شدیدا بحثمون شد و وقتیکه بهش فکر میکنم، خدا خودش منو از شر این آدم در امان نگه داره واقعا :))

کلیک شنیدنی

شاید شما متوجه معنیش نشید، ولی بعضی از آهنگها فارغ از معنی و مفهوم، واقعا دلنشینن!

خیلی بده؛ گاهی از دیدن مظلومیت برخی آدمها غیضم میگیره :(

پری روز یه نامه داشتیم که خانمه ۳۵۰۰حقوق پدر خدابیامرزش رو می‌گرفت و مستاجر بود و دوتا بچه داشت که یکی عقد کرده بود و نرفته بود سر خونه زندگی خودش و یکی دیگه هم از تحصیل جا مونده بود. فکر کنم از همسرش هم جدا شده بود و الان به پول احتیاج داشت که هم خونه رو تمدید کنه و هم به بچه هاش کمک کنه.

برای این شخص درحال حاضر نهایتا بتونن ۲۰تومن وام کارگشایی (درصورت تامین اعتبار) مساعدت کنند، اما یه راه دیگه هم هست که اگه همکارا قبول کنن، این شخص چندماه تحت حمایت باشه و وقتی وام ودیعه مسکن (که امسال برای اداره ی ما ۵۰میلیون بود) برامون اومد، این وام رو بگیره و بعد از دریافت وام پرونده ش بسته بشه. اگه براش کمیسیون تشکیل بدیم و ۴تا رئیس هامون با یه مددکار ناظر امضا کنن، میتونه وام رو بگیره. ولی غالبا این کارو نمیکنن. مددکارا دنبال دردسر نیستند (چون خروج دادن این افراد خیلی سخته و از طرفی هم مدام اداره کل نامه میزنه که چرا یه نفر که مستمری بگیره، تحت حمایت شده؟)

اما واقعا نمیشه خیلی ساده گفت نمیشه هیچ کاری براتون کرد و گوشی رو گذاشت و در جواب نامه ش نوشت که مستمری بگیره و جوری حرف زد که انگار طرف داره در رفاه کامل زندگی میکنه!

ازطرفی هم نمیشه همکارا رو راضی کرد؛ و اگه ببینن داری واسه خودت کار میکنی هم جلوی پات سنگ میندازن. پری روز که مطمئن بودم آقای پیشکسوت نمیذاره این خانم وام ودیعه رو بگیره، درحالیکه خانمه پشت خط بود، گفتم آقای پیشکسوت عزیز و بزرگوار

نگاهم کرد

شرح حال خانم‌رو توضیح دادم و همینطور که سرم رو کج کرده بودم، گفتم شما که کلی سابقه دارید و خیلی خردمندید، نظرتون چیه چندماه بدون فعالسازی مستمری ایشون رو تحت حمایت بگیریم تا وام ودیعه دریافت کنن؟ نامه دارند و خیلی مشکل دارند. اگر نظر شما مساعده و اجازه بدید، بگیم برای ثبت نام اقدام کنن

نفس عمیقی کشید و درحالیکه حس رضایت از دیده شدن توی صورتش پیدا بود، محکم و با یه حس تخصصی! گفت: باشه بهش بگو بره ثبت نام کنه!

ورای اینکه از این وضع ناراضی و خسته ام و معتقدم همکارام میتونن بگن این وظیفه ی ماست که از مردم حمایت کنیم و البته که برن ثبت نام کنن و‌...، گاهی به این فکر میکنم که به هرحال، من قلق این آدم رو بلد شدم؛ خدا رحم کنه با اون آدمهای بعدی ای که قراره بعد از عید بیان و همکار ما بشن. باز آقای پیشکسوت با شنیدن <<عزیز>> و <<بزرگوار>> و <<اجازه بدید>> و <<لطفا>> و <<اگه امکان داره>> و <<ببخشید!>> و این حرفها حتی اگه از ته دل هم نبود، تهش جواب مثبت میداد :)) و نبات ریز هم خیلی دوست داشت!

به املیا در مورد اتفاق اخیرم میگفتم: بعد از اینهمه فکر میکنم حسم مثبته و واقعا امیدوارم این ادم (یاهرکی که در نهایت قسمت منه) محب اهل بیت باشه و امام علی رو خیلی دوست داشته باشه
املیا چند ثانیه مکث کرد و بعد با تعجب، درحالیکه میخندید گفت: کوثر! من اصلا تو رو درک نمیکنم؛ چی میگی تو؟ به جای اینکه بگی منو دوست داشته باشه، میگی امام علی رو دوست داشته باشه؟
در نهایت هم اضافه کرد که <<من از شدت شوکی که با حرفهات بهم واردی کردی دارم میرم توی کما و خیلی خوشحالم که یه دوست معنوی مثل تو دارم>> و من هنوز دارم میخندم! :)))

تا حالا نشده من توی ساعت اداری ای که کلی کار هم دارم، بیام اینجا و بنویسم! ولی درحال حاضر اینقدر سطح انرژیم رفته بالا که تا ننویسم (حرف نزنم!) اصلا نمیتونم تمرکز کنم. تا حالا دو بارم با مامانم تماس گرفتم ولی کافی نبود!

پریروز خانم دکتر گفت کوثر! امروز یه نفر میاد برای وام پیشت، واسه مامانش که مریضه وام میخواد. تو اصلا نگو نه! فقط همینجوری با آرامش بگو باشه. نگی نداریم! توضیح نده که نیست، بگو باشه!

منم فکر کردم آرامش طرف بهم میریزه که واقعیت رو بگم (پول نداریم) و خانم دکتر حتما یه فکری براش داره (توی اداره ی ما خانم دکتر خیلی فکر شده حرف میزنه) و گفتم چشم

وسط روز اومد و پرسید اومد؟

گفتم کی؟ :)) گفت یکی واسه مامانش وام میخواست! صبح بهت گفتم

گفتم آها نمیدونم! خیلیا اومدن و همه هم واسه مامانشون وام میخواستن! منم برای همه توضیح دادم و تهش گفتم ان شاءالله

گفت کوثر!

گفتم خب نتونستم تشخیص بدم کدوم از طرف شماست :))))

خلاصه تموم شد و رفت. تا امروز صبح که اداره بودم و خانم دکتر گفت کوثر! من میخوام باهات صحبت کنم

گفتم پرونده های سالمندان رو میخواهید بدید به من؟ گفت نه بابا! پرونده ی سالمندان رو میخوای؟

گفتم آره ولی اداره کل نامه زده که باید از بین نیروهای رسمی یکیو معرفی کنیم

گفت کی گفته؟ گفتم نمیدونم! همه ش سنگ میندازن! آقای میم دیروز زنگ زد

گفت الان میم سنگه؟ و هردو زدیم زیر خنده :)))

گفت کوثر

گفتم میخواهید در مورد اجاره مسکنها صحبت کنید؟

گفت نه! در مورد کار نیست. یه کم صبر کن!

و درحالیکه سکوت کرده بودم، پرسید تو کسی توی زندگیت هست؟

گفتم آهااا نه

گفت به کسی فکرم نمیکنی؟ گفتم نه! وقتم نمیکنم :)))) گفت خب چرا پس نمیری با یکی صحبت کنی و طرف رو بشناسی؟

کمی فکر کردم و گفتم نمیدونم. شاید قصد ازدواج ندارم!

گفت چرا قصد ازدواج نداری؟

گفتم نمیدونم. شاید دنبال یه نفرم که کمی مثل من فکر کنه

گفت ببین منتظر چنین آدمی نباش، نیست. منم سالها منتظر بودم و خیلی فانتزی فکر میکردم ولی واقعیت یه چیز دیگه ست!

و تعریف کرد که پری روزو یادته؟ گفتم یکی میاد برای مامانش دنبال وام؟

گفتم آره! گفت وام نمیخواست، اومده بود تو رو ببینه!

گفتم مگه اونی که گفتید دنبال وام واسه مامانش بود آقا بود؟

گفت آره دیگه!

گفتم من فکر کردم خانومه:))) با همههه ی خانوما خیلی مهربون تر بودم ولی آقایون رو در حد معمول تحویل گرفتم که! :)))))

گفت حالا اشکالی نداره اون خوشش اومده!

و به اینکه عکسش رو داره اشاره کرد. و قسمت خنده دار ماجرا اینجاست که توی اتاق معاونمون با معاونمون واسم عکس گرفتن :)))))))))))) (خداشاهده تا آخر عمر میتونم به این حرکتشون بخندم:))))) )

وقتی دیدمش ‌کااااملا یادم اومد که کیه و فقط یک لحظه خودم رو موقع صحبتمون تصور کردم :))))

خانم دکتر گفت بنظرت این عکسو کی ازش با معاون گرفته؟ گفتم یعنی معاون عاااالیه! والا نمیدونم :)))) گفت فقط دلم میخواد بدونم تحت چه عنوانی این عکس رو گرفتن. و هر دو زدیم زیر خنده :)))

خلاصه! از پری روز آقای معاون و خانم دکتر که یکی از همکارای خیلی قدیمیمون بهشون سفارش کرده، کلی تلاش کردن که این آقا منو ببینه و منم عکسشو دیدم و شرایط کلیش رو گفتن و قرار شد اگه مایلم، باهاش صحبت کنم. جالب اینجاست که وقتی معرفیش کرد، شناختمش و قبلا دلم میخواست یبار ببینمشون. علت؟ حقوق خونده بود و فکر میکردم میتونه برای کمک به مددجوها بهم کمک کنه. (کلا کار با من و روابط و خواسته هام عجین شده ست)

دیگه درنهایت کلی اظهار شگفتی کردم و درحالیکه دستام یخ شده بود و خنده م هم گرفته بود گفتم باخانواده مشورت میکنم و بهتون اطلاع میدم!

و همزمان به این فکر کردم که اگه اینو قبول کنم که ببینم، خیلی دلم نمیخواد به خانم فرمانده و خانم مهربان و خانم مشاورمون بگم که ایشون رو دیدم. چون قطعا این پیش کشیده می‌شود که تو رفتی اینو دیدی ولی واسه حرف ما ارزش قائل نشدی و... امیدوارم بین خودمون بمونه واقعا.

خب دیگه برم به کارام برسم. :)))) خدایا در این لحظات مثبت از شما هم یاد میکنم. با تشکر =)

یه عده هم داریم که بین بدجنس و قالتاق بودن و بدجنس و شارلاتان بودن در رفت و آمدن! و خدا به راه راست هدایتشون کنه ان شاءالله. اینا وقت گیرن، ولی غالبا در برابر آدمهای کاردرست نمیتونن کاری کنن. چاهکن های ته چاه هستن بدبخت ها.

:))

یه عده هم بدجنس و احمق اند. اینا از باهوش های بدجنس خیلی خطرناک ترن و من باهوش ها رو بیشتر دوست دارم! احمق ها باعث احساس کسالتم میشن.

و به این فکر کردم که یه عده باهوشند و یه عده باهوش و بدجنس. اگه بدجنس نباشیم، انگاری بخشی از ذکاوت رو نداریم! و خوش به حال اونهایی که بدجنسی رو بلدن اما استفاده نمیکنن.

همه ش اون شعر فروغ توی ذهنمه که میگه:

نمی دانم چه می خواهم خدایا، به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من، چرا افسرده است این قلب پرسوز
ز جمع آشنایان می گریزم، به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها، به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم كه با من، به ظاهر همدم و یكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت، به دامانم دو صد پیرایه بستند...

واقعا نمیدونم چی میخوام. از آدمهای متظاهر خسته ام. خیلی سخته که درحالیکه همه ش میخوان آدم رو کنار بزنن، وانمود میکنن که دوستمون دارن!

گاهی فکر میکنم مددکاری توی این دوران چوب همه سر نجسه؛ نه میتونی خوب به همه ی کارات برسی، نه میتونی خوب به خانواده ت برسی، نه به خودت، نه به دوستات...

همه ناراحت و ناراضی ان و خودت در راس همه ای. هی میدویی، هی تلاش میکنی، اما هرچی هم که سعی میکنی کمه و وقتم نداری! غالبا هم هیچ اتفاق خیلی خوب و خوشحال کننده ای نمیفته. برای خلق یه حس خوبم حتی اگه تا حد زایمان درد بکشی، نتیجه ی مساعد نداره. اینقدر هم مردم برای یسری درخواستها منتظر میمونن و اذیت میشن که وقتی بهش میرسن، یا اوضاع بدتر شده و یا چون خیلی زمان برده از دهن افتاده و یا هم اینکه مردن‌.

دیگه سرتون رو درد نیارم؛ مددکاری باعث میشه آدم از اینجا مونده و از همه جا رونده! بشه و... ان شاءالله یروزم از خوبیاش صحبت میکنم!

قبلا یه مددجو داشتیم که احتمالا به اعتیاد مبتلا بود؛ بخاطر کرایه خونه و بسته ی معیشتی و کار و وام و خلاصه هر درخواستی که به ذهنتون برسه، میومد اداره و دیگه یه جورایی باهم دوست شده بودیم. معاونمون هم باهاش رفیق شده بود.
باورتون نمیشه ولی خیلی به من محبت داشت؛ من واقعا براش کار خاصی نکرده بودم اما اینقدر محترم بود که گاهی حس میکردم واقعا برادرمه. (آبجی صدام میکرد) و دوستش داشتم. توی اداره کسی تحویلش نمیگرفت جز من و معاونمون. خواهر واقعیش توی تصادف فوت کرده بود و میگفت یه مادر بیمار داره. کنار خیابون میوه میفروخت ولی دخل و خرجش هیچوقت باهم نمیخوند و همیشه بدهکار بود...
متاسفانه (یا شایدم خوشبختانه) چند روز پیش خبر رسید که فوت کرده. زیر ۵۰سال سن داشت و واقعا باورم نمیشد. هنوزم نمی‌فهمم که چجوری مرد. ولی گاهی حس میکنم در اثر سوء مصرف مواد مرده. البته امیدوارم اینطور نباشه. درواقع نمیخوام اینطوری باشه و این مدت خیلی به مادرش فکر کردم. به اینکه چقدر مریض بوده؟ نکنه از گشنگی بمیره.
از زندگی هیچی نفهمید. امیدوارم اونور براش جبران کنن. امیدوارم یکیو پیدا کنم که بتونم ازش بخوام مامانش رو پیدا کنه🤦🏻‍♀️...

الهی شکر...

خدایا در این ناآرامی ها به آرامش من بیفزا...

یکی از همکارام اسطوره ی بدجنسی و زیرآب زنی و دوبه هم زنی و شایعه سازی و شایعه پراکنیه؛ یعنی واقعا آدم خطرناکیه و خوده شیطان هم از شر این به خدا پناه میبره :)) بعد ایشون وقتی برای یه نفر پول میفرستن، جوری خودش رو تیکه و پاره میکنه که انگار باتمام وجودش میخواد اون آدم به اون پول نرسه. واقعا کاش یکی ازش میپرسید <<چته؟ واقعا چه مرگته؟ چون خودت توی بچگیت نداشتی و رنج کشیدی، دیگران هم باید عذاب بکشن؟ اگه این پول رو بگیرن، از پول من و تو کم میشه؟ ارث پدر ماست؟ اگه اونا نگیرن، پولو به شما میدن؟ از چی اینقدر اذیت میشی؟>> و کمی بیشتر فکر میکرد.

یسری همکار با عقده های روانی شدید هم دارم که معتقدن همه دارن نقش بازی میکنن، هیچکس به کمک نیاز نداره، آمار ادمهای نیازمند حتی به ده نفر هم نمیرسه و من هنوز خیلی جوان و ساده ام که فقر و درد و رنج مردم رو باور میکنم!

گاهی دلم میخواد یکی خفه شون کنه. مثلا وقتی که میبینم نه تنها که سرگذشت یه آدم رو نمیدونن و شرح حالش رو نمیپرسن، بلکه حتی دست های اون آدم رو هم نمیبینن و دهنشون رو به گزافه گویی باز میکنن و وقتم رو میگیرن. یعنی واقعا این دستها دروغ میگن؟ کلیک

فشار و حجم کارای مددجوها و مراجع ها و نامه ها اینقدر زیاد شده که چند روزه اصلا نامه ها رو نخوندم. درواقع فقط اونایی رو خوندم که اعتبار ویژه (پول بلاعوض یا وام) داشتند و درحالیکه بقیه عملا موندن، بعید میدونم تا پایان ماه هم بتونم بخونمشون و... توی این گیر و دار همین کارهای در حال پی گیریمم اینقدر زیادن که گاهی یه چیزایی رو یادم میره و از ترس! صبح اول وقت به معاونمون میگم (که از استرسم کم شه و اگه من یادم رفت ایشون یادشون باشه) و صحنه ی خیلی متفاوتی خلق میکنه وقتی با ناامیدی میپرسه: الان این رو فرمودید که من یادتون بیارم؟

:))))) دیگه جوری شده که برای اینکه یادم نره، تایادم هست پیام میدم و گوشیم رسما به یه دفترچه یادداشت بزرگ تبدیل شده!!! کلیک

یکسری از همکارامون دارن یه هفته میرن مشهد و درکنار اینکه خیلی خوشحالم که یک هفته نمیبینمشون، از صمیم قلب آرزو میکنم امام رضا ع بهشون عشق بده و عقل سالم؛ که بااجابت این دعا نه فقط یک ایران، بلکه جهانی متحول میشه! (برای من و شما هم آمین.)

کلیک. رَبَّنا اَفرِغ عَلَینا صَبرا...

نامبرده توانایی شگفتی در خاموش کردن شمع های روشن داشت!

ادامه نوشته

ظهر، خانم فرمانده به مربی سرود کانونش چیزی گفت و مضمون حرفش این بود که وقتی به فلانی و بیساری توجه نمیکنی، ناراحت میشن
آقای مربی گفت یه لیوان آب یخ بخورن!
خانم فرمانده گفت: منم ناراحت میشم
گفت شما هم یه لیوان آب یخ بخور
و این جواب اینقدر دور از انتظار بود که واقعا حس میکنم فامیلشونه!

حالا من واسه چی دارم بهش فکر میکنم؟ امروز املیا خیلی ساده و خودمونی گفت <<کوثر داری همه ی مردا رو از دست میدیا! میخوای تا پنجاه سالگی صبر کنی؟>> و انگار که یه شمع کوچیک توی ذهن تاریکم روشن کرد!