دیروز خانم فرمانده اومده بود اداره و گفت صاد! میمونی دیگه؟ گفتم نه عزیزم دارم میرم
گفت میرم چیه! بمون.
گفتم دعا کنید ظرفیتم بیشتر بشه، شاید یروز خدا هم خواست و برگردم
گفت نرو، پشیمون میشی
گفتم دلم براتون تنگ میشه و دلم پیش مددجوها میمونه و احتمالا بعدا هم مثل الان بهشون سر میزنم، ولی از این تصمیمم پشیمون نمیشم
گفت خب تو که مددکاری رو ادامه میدی، چرا میخوای بری؟ نرو
گفتم نیاز دارم مدتی استراحت کنم
گفت خب دو هفته کار نکن
خندیدم و گفتم دو هفته خیلی کمه
گفت خب یکماه، تا آخر تابستون همه ش نیا اصلا
انتظارش رو نداشتم و فقط لبخند زدم.
سکوت عمیقی بینمون حکم فرما شده بود تا اینکه خانم فرمانده برگشت و گفت صاد! صادقانه: امروز صبح که رفتم پیش رییس، گفت خانم صاد میخواد بره، برو باهاش صحبت کن ببین میتونی نظرشو عوض کنی
بعد از اینکه با خنده گفتم <<چرا خودش بهم نگفت؟>> لبخند زدم و گفتم لطف دارن و لطف دارید
گفت ببین جدی ميگما. اینهمه آدم رفتن و اونهمه رو بیرون کردن! هیچکس نگفت نه! هیچکس نگفت بمونن؛ ولی تو رو رئیس و معاون و بقیه میگن نگه داریم. رییس صبح گفته بهت بگم بمون. منم میگم بمون. چرا میخوای بری؟ بمون. رئیس میگه بمون.
گفتم <<نمیتونم>> و خواهش کردم بیشتر اصرار نکنه. ولی خب... این روزها این رو بارها با بخشی از قلبم حس کردم که حتی بیرون اومدن از یه شرایط بد هم میتونه خیلی سخت باشه. اینو جدی میگم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۳ ساعت 23:37 توسط صنوبر