آقای باذکاوت شش ماه دیگه بازنشست میشه و یک هفته ست که گیر داده بود به یکی از انگشترهای یادگاری من که عمه خانم خدابیامرز با کلی سلام و صلوات بهم هدیه داده بود و روش حکاکی هم داشته و برام به شدت عزیز و ارزشمند بوده...
اینانگشتر جوری چشم آقای باذکاوت رو گرفته بود که فکر کردم براش یه سنگش رو سفارش بدم، ولی متاسفانه فعلا امکانش نیست و دیشب تصمیم گرفتم انگشتر خودم رو بهش هدیه بدم.
درنتیجه امروز که تنها دیدمش، گفتم دستتون رو بیارید لطفا! و انگشتر مورد نظر رو انداختم کف دستش و براش توضیح دادم که نتونستم عین این سنگ رو براش پیدا کنم و... باورتون نمیشه ولی چشماش واقعا از خوشحالی برق زد و گفت انگشتر رو برای خانمم میخواستم!
یهو یاد اون روزی افتادم که خانمشون رو توی اداره دیده بودم و درحالیکه دستم رو روی قلبم گذاشته بودم، چند دقیقه ای باهاشون هم کلام شدم و... احتمالا اون روز از انگشتر خوشش اومده بود :)
امیدوارم قدرش رو بدونه و مبارکش باشه ان شاءالله... منم بتونم لنگه ش رو پیدا کنم خدایا :)) هنوز مامانم اینا نمیدونن که یادگاری عمه خانم رو دادم رفت و همین شباست که عمه خانم خدابیامرز دوسال بعد از فوتش، بیاد به خوابم و بگه چرا اون انگشترتو دادیییی! :))) -بابا! عمه خانم!! حکایت بازرسی لوازم ضروری نشید توروخدا! شما اون انگشتر به من بخشیدین و منم بخشیدم به یه نفر دیگه دیگه... طرف چشمش توی اون انگشتر بود. بعد از اون، من هنوز اینهمه انگشتر دارم. یاد شما هم که همیشه توی قلب من زنده ست. ببخشید!