امروز خیلی بیشتر از یک روز بود. خداروشکر. ساعت شیش صبح پاشدیم و شیش و نیم حرکت کردیم سمت دکتر قلب برای ویزیت مامان. جدی جدی ساعت هفت صبح نوبت داشت! بعد رفتیم صبحونه بخوریم و مامان گفت بریم به زن داییت سر بزنیم؟ (این داییم یکساله که فوت شده) و خلاصه یه حلیمم برای زنداییم گرفتیم و یه سر رفتیم پیشش. شاید بین ساعت نه و نیم تا ده و نیم بود. داشتیم برمیگشتیم خونه که یکی از دوستان بسیاااار خوب دوران دانشجویی زنگ زد و گفت کوثر رشت هستی؟ گفتم البته. گفت بیرونی؟ گفتم توی راه خونه ام، اومدید رشت؟ گفت آره. خلاصه تا ساعت یازده بود که من رسیدم خونه و داشتم تندتند میزو جمع میکردم و میوه میشستم که اونم اومد پیشمون؛ درحالیکه بود، سریع غذا درست کردم و ناهارو باهم بودیم و واااااقعا خوشحالم کرد‌‌. اما دقییییقا همین امروز بخاطر درد دندونام نوبت دندونپزشکی داشتم، ساعت سه و نیم! نمیدونم چرا امروز ما دقیقا اولین مراجعین مطب ها بودیم :)) خلاصه ساعت سه خداحافظی کردیم و وقتی برگشتم خونه، دیدم قبل از رفتن همه ی ظرفها رو شسته🥲 دیگه؟ آها یه چیز جالب! صبح دیدم زن داییم با ناراحتی تعریف میکنه که پسر دوستم سر کوچه ی ما خونه داره (یه محل متوسط) و اخیرا رفته یه جا خواستگاری، دختره گفته باید خونه گلسار (یه نقطه ی بالاتر) داشته باشی. ماشینشم ۲۰۶عه، دختره گفته ۲۰۶ قبول نیست. دوستم خیلی ناراحته اصلا حوصله نداره!

حالا من برام سواله؛ چرا آدمها به تور یکی مثل خودشون نمیخورن؟ چرا آدمهای ساده تر، غالبا گیر اونایی میفتن که زندگی صرفا براشون حساب و کتاب و مقایسه و معامله ست؟ چرا آدمهای ساده تر در مقابل این آدمهای تا این حد مادی و چی! از اینکه فلان ماشین یا فلان جا خونه ندارن ناراحت میشن؟ چرا یه کاره بهشون نمیگن برو به جهنم؟ :)) بعضیا انگار آدم نیستن. امروز ظهرم یاد خانواده ی اون مرد افتادم که چهار ماه از عمر نازنینم رو حیف کرد. هنوزم وقتی یاد این چیزاشون میفتم وحشت میکنم. همه چیز براشون مادی بود. همیشه عجله داشتن. همیشه درحال نمایش، رقابت، کنترل و نفهمیدن! همیشه ناراضی. همیشه متوقع. همه ی اینا بنظرم تاابد وحشتناکن. و اگه شما هم مثل منید، یادتون باشه که ما حیفیم بچه ها. باید مراقب خودمون باشیم. جدی میگم!

راستی، من این هفته نرفتم سر کار. به ادامه ی کار بدون بیمه، بدون قرارداد و با این وضع حقوق، مایل نیستم. ترجیح میدم کار نکنم، تا اینکه بخوام اینجوری کار کنم. البته که همکارا معتقدن که اشتباه میکنم! ولی اونا میترسن. نگرانن، خودشون رو نیازمند میبینن و یک عمر با ترس زندگی کردن و میکنن. من شجاعت رو ترجیح دادم.