پشت تلفن به خانم مهربان گفتم اگر شما فکر میکنید لازمه، من جلسه ی آینده هم میرم برای دیدن این آقا و واقعا دلم نمیخواد ارتباط کاری بین شما و این عزیزان آسیب ببینه؛ ولی اگر نظر خودم رو بخواهید فکر میکنم بهتره که باهاش خداحافظی کنم و کش پیدا نکنه
گفت هرجور خودت صلاح میدونی و پرسید امشب میخوای پیام بدی؟ گفتم نه دیگه شب شده، ممکنه خوابش نبره، ان شاءالله صبح پیام میدم
یه کم فکر کردم و گفتم صبح هم... فردا جمعه ست، بعد از ظهر پیام میدم که روزش خراب نشه!
خانم مهربان درحالیکه میخندید و منم خنده م گرفته بود و از شدت خنده ی الکی چشمم اشک میومد گفت: کوثر جان اینجوری بخوای دلسوزی کنی که نمیتونی خداحافظی کنی! اونور به فکر ارتباط من هستی، اینورم شب پیام نمیدی که خوابش ببره، صبحم میگی نه که روزش خراب نشه! ول کن! پیامتو بده!
هنوز دارم میخندم :)))))))) لعنت خدا بر اینهمه خریت و دلسوزی