باز خدا رو صدهزار بار شکر که من به این نقطه از زندگی رسیدم؛ امروز به سمانه و لیلا میگفتم: خدا رو شکر؛ شیش ماه از عمر نازنینم رو برای اون مرد گذاشتم و دیگه حاضر نیستم حتی شیش روز الکی برای کس دیگه ای بذارم. حالا طرف هرکی که هست، باشه.
امروزم اشتباه کردم که قرار هفته ی بعد رو پذیرفتم. امشب توی راه برگشت به خونه، به این نتیجه رسیدم که تعارف الکی، خریته و من باز دارم تعارف میکنم. چرا باید صبر کنم و هفته ی دیگه بگم که فکر میکنم ما برای هم مناسب نیستیم؟ در واقع باید بگم شما برای من مناسب نیستید. گور پدر این احترام. دقیقا امشب توی ماشین، وقتی آقای راننده اون اهنگ هپی برزدی عربی معروف رو گذاشته بود، به این نتیجه رسیدم و حس کردم اینتولد دوباره ی منه :)) امشب فکر میکردم اون آقا طی اون شیش ماه بیشترین آسیب رو به من رسوند و بیشترین قدرت رو هم همون رابطه به من داد. اون مرد، اون آدم ساده و احمق و بیش از حد از خودگذشته رو در من کشت. شاید بخش زیادی از مهربانی و معصومیت من هم این بین از میان رفت و اون یه کمی که از خریت در وجودم باقی مونده بود هم امشب خودم کشتم. این واقعا یه ادم جدیده که حاضر نیست آرامش و شادی و سلامت جسم و روانش رو برای هیچ پسربچه ای هزینه کنه؛ حتی اگه اون شخص سی و چند ساله با کار و خونه و ماشین و فلان و بیسار باشه. تولدم مبارک!