یکی از مددجوها که یه مرد سالمنده و توانایی صحبت کردن هم نداره، مردی بود که وقتی بچه بودم، توی بازار پلاستیک میفروخت. نمیدونم چرا هیچوقت ازش خوشم نمیومد و دیدنش از شدت غم و ناراحتی، عصبانیم میکرد. وقتی مددکار شدم و دیدمش، مطمئن شدم که چقدر آبرومند، شریف، پرتلاش، محترم و مظلومه. دهکش هم یکه و الان ادرسش رو از توی سامانه پیدا کردم. عکسش هم بود. یه پیرمرد خیلی لاغر، با صورت غمگین و چروکیده و قد خمیده. فکر کردن بهش به اندازه ی کافی غمانگیز بود، با دیدن عکسش، اشکمم جاری شد و برام سواله... شما از زندگی چی فهمیدین؟ چطور میشه زندگی برای یه آدم اینقدر سخت و تلخ و تاریک باشه؟ چقدر از اینهمه فقر و گرسنگی و درد و فلاکت بی زارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۴ ساعت 2:34 توسط صنوبر