یادمه قبلنا (دوران دانشگاه) که خیلی وبلاگ میخوندم و واقعا از خوندن برخی روزمره نویسی ها لذت میبردم، دوست داشتم آدمها به نوشتن ادامه بدن و ببینم بعدش چی شد!

یه موقع هایی که میدیدم وبلاگی حذف شده یا دیگه بروزرسانی نمیشه، خوشحال نمی‌شدم. هر ادمی داستان خودشو داره و شاید حتی هنوز دلم میخواد ادامه ی یسری از داستانا رو بدونم.

۲-هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسه که یه روز کامل اینجا چیزی ننوشته باشم. حالا یه روز هم نه، ولی واقعا سعی داشتم طولانی ترین زمان اینجا ننوشتنم، دو روز باشه. بالاخره یه وقتی پیدا میشد برای نوشتن؛ قبل از خواب یا حتی توی ترافیک. هیچوقت فکر نمیکردم روزی بیاد که یه هفته ننویسم. اما حالا؟ نمیدونم چرا انرژی کافی برای اینجا نوشتن رو ندارم؛ درحالیکه امکان نداشت بتونم از اینهمه اتفاقات روزمره ننویسم... انگار دست دلم به حرف زدن نمیره. حالم خوبه اما، بله تاحدودی تغییر کردم!