بعد از نمیدونم چند روز، احتمالا فردا شام رو با این مرد باشم و امروز توی صحبت هاش گفته <<خیلی سر یه چیزی بحث دارم باهات>>
شاید اینطور بنظر برسه که <<اه چه بد!>> اما من اینطور فکر نمیکنم و حتی به حس و حالش غبطه میخورم. اون شوق ساختن و نای جنگیدن داره.
من اما متاسفانه توی این نقطه از رابطه مون بیش از هرچیزی شبیه به یه تیکه سنگ هستم؛ کوه یا مثلا صخره!
سرد و سرسخت شدم. درحدی که منتظرم ببینمش، بحثش رو بکنه و بعد همینطور که نشسته و شامش رو میخوره، بدون داد و دعوا بهش بگم که این روزها تا چه اندازه دلسردم.
کاش بفهمه وقتی بهش میگم <<ما قدم زدن و بستنی خوردن توی اولین برف این زمستون رو از دست دادیم
چندبار طلوع و تماشای ماه کامل رو از دست دادیم
تبریک سال نوی میلادی با هدیه دادن یه دونه جوراب! به هم دیگه رو از دست دادیم
و حتی توی شب آرزوها باهم یه دونه شمع روشن نکردیم.>> چقدر برام اهمیت داره
کاش بتونه برای این حس نصفه و نیمه بودنی که بهم میده، کاری کنه؛ حتی اگه اون کار تموم کردن باشه... من واقعا آمادگیش رو دارم و... اگه تا تهش این شکلیه، من یه زندگی این شکلی نمیخوام.
+ نوشته شده در شنبه ۱۵ دی ۱۴۰۳ ساعت 23:10 توسط صنوبر