صبح معاون جدید اون اداره تماس گرفت و گفت میتونید یه سر تا اداره بیایید؟
گفتم الان که نه ولی تا آخروقت بله ان شاءالله
قرار شد مجدد هماهنگ کنیم و الان این مرد زنگ زد و براش تعریف کردم
گفت رفتی؟ گفتم نه هنوز، دارم ناهار درست میکنم و منتظرم اجاق گازو خاموش کنم و اگه اوکی بود برم
گفت وااای! نرفتی؟
گفتم نه حالا، میرم دیگه!
گفت من اگه جای تو بودم، وقتی طرف ساعت ۹صبح زنگ زده، دیگه تا یازده میرفتم. اینهمه منتظر نمیذاشتمش
خندیدم و گفتم چیز خاصی نیست، من حتی اگه امروز نرم هم اونا باز منتظرم می مونن. من خداحافظی کردم و دیگه شرایطی که دارم این حرفا رو نداره :))
خندید و درحالیکه کاملا مشخص بود بخشی از حرفهاش رو خورده، گفت: باشه هرجوری خودت میدونی
درحالیکه دلم میخواست بهش بگم <<تو با احساس ضرورت زندگی میکنی و نسبت به همه چیز سریع ترین واکنش ها رو داری. اونم خوبی هایی داره اما من اون مدلی نیستم عزیزم. تو تویی و من منم :))>> چیزی نگفتم و موضوع رو عوض کردیم! حتی دیگه نگفتم ‌که توی این گیرودار نمیدونم حالا مقنعه م کجاست!!! :)))