خلاصه کلی حرف زدیم و دم در هم یکربع توی ماشین نشستیم و صحبت کردیم و همینطور که حرف میزدیم، یاد تماس مادرش افتادم، ساعت رو نگاه کردم و گفتم خب دیگه من برم، تو هم دیرت شد!
گفت دیر شده و اینهمه هم... (اختلاف داریم) ولی من بازم وقتی به این نقطه میرسم که میخواهیم‌ خداحافظی کنیم، دلم میخواد بازم بمونم و نمیخوام بری.
همینطور که از ماشین پیاده میشدم، گفتم برو دیگه دیرت شد. شبت به خیر و خداحافظ
ولی دلم میخواست میتونستم بهش بگم: اگه واقعا حست خوبه، ازش مراقبت کن و خواهش میکنم با تردیدت من رو دلسرد نکن. من کلافه ام و واقعا نمیدونم چقدر دیگه توی این وضعیت دوام میارم.