اینقدر چالش و مسئله ی حل نشده داریم و این مرد چنان با خودش درگیر و سرگردانه که الان یادم اومد امشب مامانش دوبار گفت که کجایی بیا خونه :))
و من واقعا دلم نمیخواست گوشی رو بگیرم و بگم پیش منه عزیزم؛ شام هم لازانیا خوردیم، شما شامتونو میل کنید
حتی حال نداشتم بهش بگم‌وقتی مامانت اینا درمورد رابطه ی ما میدونن، چرا بهشون نمیگی که شامشونو بخورن؟
و حتی وقتی خودش گفت <<باید برم خونه هم شام بخورم!>> نتونستم بهش اهمیت بدم
والا الان مغزمون به اندازه ی کافی تیلیت هست، تا مسائل قبلیمون حل نشدن، ترجیح میدم مسائل بعدی رو مطرح نکنم و اگر به نتیجه مثبت مطمئن شد، درمورد این چیزا صحبت میکنیم تا منم به نتیجه نهایی برسم. شاید واقعا به مرحله ی مطرح کردن این حرفها نرسیم و ترجیح میدم جلوجلو ناراحتی درست نکنم
واقعا دنبال چالش جدید نیستم و ببینید توی چه وضعی ام که مامانشو ول کردم!
یادش به خیر؛ یه روزایی از بابت احتمال کنترل گریش چه حالی بودم :))
امشب عملا زنگ زده؛ اینم واضح گفته باید برم خونه و حتما شام بخورم! ولی من به هیچ جام نیست :))))
اینهمه تغییر رو واقعا فکرشو نمیکردم
حالا اگه ۴هفته پیش بود من اینقدر با خودم و دغدغه های سطحی مواجه بودم که به همین گیر میدادم
خدایا شکرت
خدایا شکرت.
چقدر تغییر کردم
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها منننن...