ذهنش خیلی درگیره و مستقیم نمیگه، اما وقتی از کارش حرف میزنه، متوجه هستم که چقدر تحت فشاره و یه جاهایی واقعا بخاطر رعایت حلال و حرام اذیت میشه. حقوقش برای مدیریت یه زندگی یک نفره (بدون رشوه و زیرمیزیهای عجیب و غریب) اوکی هست اما وقتی به این فکر میکنه که میخواد مسئولیت زندگی یه نفر دیگه هم بپذیره و باز هم حلال و حرام رو رعایت کنه... نمیدونه. از پذیرش اون مسئولیت میترسه و این هم یکی از درگیری هایی هست که با خودش داره و امشب که داشت از نتیجه جلسه شون برای جمع کردن کاری میگفت، خواست نظرم رو بدونه. میخواست بدونه من به انجام کاری شبیه به کم فروشی رضایت میدم؟ من حاضرم چشماش رو روی یچیزایی ببنده؟
گفتم باید بهش فکر کنم
گفت فکر کن و سکوت کردیم
چند دقیقه بعد پرسید فکر کردی؟
بهش گفتم اوهوم؛ میدونی چند شب پیش یه دفتری رو پیدا کردم و دیدم توش نوشتم میخوام با کسی ازدواج کنم که بنده ی خوبی برای خداوند باشه و تازه متوجه شدم که چرا نمیتونم به رابطه ای که با تو دارم به سادگی خاتمه بدم
خندید و تایید کرد
گفتم فکر میکنم تو انسان خوب و واقعا بنده ی خوبی برای خدا هستی و یکی از بهترین ویژگی هات اینه که به حلال و حرام اهمیت میدی و ترجیح منم اینه که توی زندگی کار درست رو انجام بدی
گفت این یعنی خیلی از کارها رو بین بقیه از دست میدم و دیرتر از دیگران پیشرفت میکنم. میدونی با اینکه میگی کار درست رو انجام بدم زندگی با من چقدر سخته؟
گفتم میدونم؛ خب تا پایان ماه صبر میکنیم!
گفت این دیگه موضوع تا پایان ماه نیست، همیشگیه!
نگاهش کردم و دیگه چیزی نگفتیم. اما حس کردم شاید نمیدونم. شاید واقعا نمیدونم که زندگی باهاش میتونه چقدر سخت باشه و ممکنه بعدها کم بیارم. از اینکه خسته بشم ترسیدم. یکلحظه تصور کردم که یروز از خواب بیدار شدم و برای بودن توی یه زندگی مشترک که یروز آرزو داشتم مردش کار درست رو انجام بده، کلافه ام. واقعا نمیدونم و باید بهش فکر کنم. شاید حتی بخوام بازم در مورد این سختی ها صحبت کنیم. اما الان، واقعا بازم ترجیح میدم به این رابطه ادامه بدم و تاوقتی که هستم، ببینم که اون هربار کار درست رو انجام میده...
+ نوشته شده در یکشنبه ۹ دی ۱۴۰۳ ساعت 22:23 توسط صنوبر