توی پیام های صوتی امشبی که از دکتر هلاکویی شنیدم، گفت شما یا قصد ازدواج دارید یا ندارید
اگه دارید، تا با ۱۵۰ نفر حرف نزدید، نگید هیچ آدم مناسبی برای شما نیست!
اگر حرف زدید و فکر کردید یکی خوبه هم حداقل ۶ ماه باید بگذره تا بتونید بهترین تصمیم خودتون رو بگیرید.
میگفت بیشتر آدما خودشون رو نمیشناسن، بعدم دو سه تا آدم درب و داغون و بیمار و گرفتار میبینن و فکر میکنن همه همینجوری ان.
داشتم فکر میکردم من هنوز با ۱۵۰ نفر صحبت نکردم :))
و چقدر برخی ترسها و قضاوتها و ناراحتی هایی که از تجربه میاد، گاهی برامون در نقش واکسن نیستن، زنجیرن.
جالبتر اینکه اخیرا متوجه شدم من چقدر در عمل، با تفکرم فرق میکنم؛ توی تعامل با یه آدم(آقای) دیگه
مثلا تصور کنید همین دیشب گفتم من دیییگه فقط خودمو اولویت قرار میدم!
بعد امشب یکی از دوستان رو دیدم، هوا گرم نبود ولی اصطلاحا دم داشت و من گرمم بود. گفت کولر روشن کنم؟
گفتم خودت گرمته؟
خب خودت گرمته و زهر مار؛ تو گرمته، پس بذار روشن کنه دیگه!
البته روشن کردا
ولی من از خودم که چرا عملا دست از سرِ به فکرِ دیگری بودن برنمیداره، در عجبم.
یا مثلا بطری آبم از روی ماشین داشت میفتاد، دوستم سریع عکس العمل نشون داد که بگیره، ولی خودم زودتر گرفتمش!
آخه به تو چه! بشین سر جات و از زندگی لذت ببر دیگه. توی زندگی قبلیت دروازه بان بودی و توپا رو توی هوا میگرفتی؟ آفرین :)) فقط لطفا دیگه انجامش نده :))) لازم نیست!