یکی از مددجوهای امداد گفته بود کِی آزمون داری؟ هروقت که هست بهم بگو، هرساعتی که باشه من میخوام برم یه امامزاده ای بشینم و اونجا دعا کنم که تو قبول بشی. دعای من توی اون امامزاده رد خور نداره
حقیقتا دلم نیومد هفت صبح پاشه و به زحمت بیفته. اما امروز بهش زنگ زدم و گفتم آزمونم تموم شد. خدا رو شکر بخش تخصصیش برای من خوب بود، اما جمعیت زیاده، سهمیه فراوانه، سابقه ی بقیه کمابیش از من بیشتره و دیگه باید دید خدا چی میخواد.
گفت میرم امامزاده و برات دعا میکنم. از خدا میخوام. تو باید قبول بشی.
گفتم شما خیلی به من لطف داريد، ولی ما نمیتونیم تصمیمی در اینباره بگیریم و من سهمیه ندارم.
گفت میدونم ولی میگن نزدیکی به خدا به کمک و محبت به دیگرانه، تو به خدا نزدیک تری، تو باید قبول بشی.
گفتم ممنونم، خودتون خوبید. خدا خیر و صلاح ما رو بهتر میدونه، لطفا شما هم دعا کنید هرچی که خیر هست اتفاق بیفته.
گفت باشه و درحالیکه بغض توی صداش پیدا شد ادامه داد: ولی اگر خدا صدای منو میشنوه، تو باید قبول بشی
گفتم خدا حتما صدای شما رو میشنوه، منم همیشه اثر دعاهاتون رو توی زندگیم میبینم عزیزم. دیگه اهمیتی نداره که نتیجه ی این آزمون چی باشه.
اما نشستم و بهشون فکر میکنم... حقیقتا مواجه شدن با غمگین تر شدن این آدمها از اینکه نتیجه ی آزمونم قبول نشدنم باشه، برام سخت تره.....
کاش میشد همینی که ادای آدمهای خوشحالی که حالشون خوبه رو درمیارم، خوشحالشون میکرد.